تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١ - باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم
((١٩٩٧)) گرد اين بام و كبوتر خانه من چون كبوتر پر ز مك مستانه من
((١٩٩٨)) جبرئيل عشقم و سد رهام تويى من سقيمم عيسى مريم تويى
((١٩٩٩)) جوش ده آن بحر گوهر بار را خوش بپرس امروز اين بيمار را
((٢٠٠٠)) چون تو آنِ او شدى بحر آن توست گر چه اين دم نوبت بحران توست
((٢٠٠١)) اين خود آن باله است كاو كرد آشكار زان چه پنهان است يارب زينهار
((٢٠٠٢)) دو دهان داريم گويا همچو نى يك دهان پنهانست در لبهاى وى
((٢٠٠٣)) يك دهان نالان شده سوى شما هاى و هويى درفكنده در سما
((٢٠٠٤)) ليك داند هر كه او را منظر است كه فغان اين سرى هم زان سر است
((٢٠٠٥)) دمدمهء اين ناى از دمهاى اوست هاى و هوى روح از هيهاى اوست
((٢٠٠٦)) گر نبودى با لبش نى را سمر نى جهان را پر نكردى از شكر
((٢٠٠٧)) با كه خفتى وز چه پهلو خاستى ؟
كاين چنين پر جوش چون درياستى
((٢٠٠٨)) يا ابيت عند ربى خواندى در دل درياى آتش راندى
((٢٠٠٩)) نعرهء يا نار كونى باردا عصمت جان تو گشت اى مقتدا
((٢٠١٠)) اى ضياء الحق حسام دين و دل كى توان اندود خورشيدى به گل
((٢٠١١)) قصد كردستند اين گل پاره ها كه بپوشانند خورشيد تو را
((٢٠١٢)) در دل كُه لعلها دلال توست باغها از خنده مالامال توست
((٢٠١٣)) محرم مرديت را كو رستمى ؟
تا ز صد خرمن يكى جو گفتمى
((٢٠١٤)) چون بخواهم كز سِرت آهى كنم چون على سر را فرو چاهى كنم
((٢٠١٥)) چون كه اخوان را دل كينه ور است يوسفم را قعر چاه اوليتر است
((٢٠١٦)) مست گشتم خويش بر غوغا زنم چَه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
((٢٠١٧)) بر كف من نه شراب آتشين وآن كه آن كرّ و فر مستانه بين
((٢٠١٨)) منتظر گو باش بىگنج آن فقير زان كه ما غرقيم حالى در عصير
((٢٠١٩)) از خدا خواهاى فقير اين دم پناه از من غرقه شده يارى مخواه
((٢٠٢٠)) كه مرا پرواى آن استاد نيست از خود و از ريش خويشم ياد نيست