تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠ - باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم
باز دادن پادشاه گنج نامه را به آن فقير كه ما از آن بگذشتيم
((١٩٧٥)) چون كه رقعهء گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مكروب را
((١٩٧٦)) گشت پس ايمن ز خصمان و ز نيش رفت و مى پيچيد در سوداى خويش
((١٩٧٧)) يار كرد او عشق درد انديش را كلب ليسد خويش ريش خويش را
((١٩٧٨)) عشق را در پيچش خود يار نيست محرمش در ده يكى ديّار نيست
((١٩٧٩)) نيست از عاشق كسى ديوانه تر عقل از سوداى او كور است و كر
((١٩٨٠)) زان كه اين ديوانگىّ عام نيست طب را ارشاد اين احكام نيست
((١٩٨١)) گر طبيبى را رسد زين گون جنون دفتر طب را فرو شويد به خون
((١٩٨٢)) طب جملهء عقلها مدهوش اوست روى جملهء دلبران رو پوش اوست
((١٩٨٣)) روى در روى خود آر اى عشق كيش نيست اى مفتون تو را جز خويش خويش
((١٩٨٤)) قبله از دل ساخت آمد در دعا ليس للانسان الا ما سعى
((١٩٨٥)) پيش از اين كاو پاسخى بشنيده بود سالها اندر دعا پيچيده بود
((١٩٨٦)) بىاجابت بر دعاها مى تنيد از كرم لبيك پنهان مى شنيد
((١٩٨٧)) چون كه بىدف رقص مى كرد آن عليل زاعتماد جود خلَّاق جليل
((١٩٨٨)) سوى او نى هاتف و نى پيك بود گوش اميدش پر از لبيك بود
((١٩٨٩)) بىزبان كى گفت اميدش تعال از دلش مى رفت آن دعوت ملال
((١٩٩٠)) آن كبوتر را كه بام آموختست تو مخوان مى رانش كه پر دوختست
((١٩٩١)) اى ضياء الحق حسام الدين برانش كز ملاقات تو بررسته است جانش
((١٩٩٢)) گر برانى مرغ جان را از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف
((١٩٩٣)) چينه و قفلش همه بر بام توست پر زنان بر اوج مست دام توست
((١٩٩٤)) گر دمى منكر شود دزدانه روح در اداى شكرت اى گنج فتوح
((١٩٩٥)) شحنهء عشق مكرر كينه اش طشت بر آتش نهد بر سينه اش
((١٩٩٦)) كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زودتر باز گرد