اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٩٤
در همه اوقات و احوال كه عارض و لاحق مقدم تواند بود- وضع مقدم مستلزم وضع تالى بود- اما اوقات ظاهر است- و اما احوال چنان بود- كه بر موضوع مقدم محمولات ديگر حمل كنند- حق يا باطل- و يا قضاياى ديگر با مقدم بهم وضع كنند- صادق يا كاذب- بشرط آنك وضع مقدم مقارن آن احوال- ممكن بود فى نفس الامر- با بحسب تصور متصورى- استلزام تالى در جمله احوال حاصل بود- مثلا در اين قضيه كه- اگر انسان تصور كاتب است دستش متحرك است- گوئيم اگر انسان كاتب است و قائم- يا اگر انسان كاتب است و قاعد- يا اگر انسان كاتب است و مستلقى- يا اگر انسان كاتب است و نائم دستش متحرك است- و همچنين در وضع قضاياى ديگر با مقدم گوئيم- اگر انسان كاتب است و شمس طالع- يا اگر انسان كاتب است و كواكب ظاهر- دستش متحرك است- و چنانك واجب نيست- كه مقدم صادق بود تا لزوم صادق بود- واجب نيست كه اين احوالها صادق بود- چه اگر گوئيم- اگر اين پنج زوج است منقسم است بدو متساوى- حال كاذب بود- و لزوم صادق بحسب عروض و لحوق اين حال- و عروض حال ممتنع مقدم را- از استلزام لازم خود باشد كه منع كند- چنانك پنج را در اين صورت از عدم انقسام- پس عموم اوقات و احوال غير ممتنع- اقتضاء كليت قضيه كنند- و بعموم اينجا تكرر وقوع مقدم نمىخواهيم- چه باشد كه مقدم يك بار بيش واقع نشود- و در حكم كلى بود مثلا گوئيم- هر گاه زيد مرده بود متنفس نبود- چه اين قضيه با آنك مقدم و تالى او شخصى است- و وقوع مقدم يك بار بيش ممكن نه- اما از جهت لزوم تالى در عموم احوالى- كه مقارن اين مقدم باشد بالفرض كلى است- و چون اين معنى واضح شد گوئيم- لفظ كلما در لغت تازى دال است بر اين حصر مذكور- و لفظ هر گاه در پارسى- و اما در اتفاقى دوام صدق تالى در همه اوقات- با مقدم بهم كفايت بود در موافقت-