اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨٦
عدم جنس نبود- آنچه جنس گرفتهاند جنس نبود- و اين هم مشهور است- و بحقيقت عدم عام در تحت عدم خاص بود- يز و اگر نوع مضاف يا چيزى بود كه- جنس با آن چيز مضاف نبود جنس مفروض جنس نبود- مانند ضعف كه مضاف با نصف است- و كثير الاضعاف كه- بمثابت جنس اوست نه باضافت با نصف- پس جنس نتواند بود- و اين مشهورى ضعيف است بمقارنت مثال و حق نيست- بل زايد كه جنس ضعيف است- باضافت با ناقص است كه جنس نصف است- يج اگر جنس تعدى بحرفى كند نوع هم بان حرف كند- چنانك ادراك چيزى را و احساس هم چنين- و اين حكم مشهورى ضعيف است- چه علم به چيزى بود- و ملكه چيزى را و زايد بر چيزى و ضعف چيزى- و اما مواضع خاص بفصل- بعضى بحسب تحقيق پيش از اين معلوم شده است- و موضعى چند ديگر شايد كه اينجا ايراد كنيم- بحسب اين صناعت تمامى سخن را و آن اين است- ا نشايد كه فصل محمول بود بر جنس حمل كلى- ب و نه جنس بر فصل حمل ذاتى- ج و نه نوع بر فصل حمل كلى يا ذاتى- د و نه آنك جنس بجاى فصل گيرند- اما بر تبادل گفته آمده است- و اما بر غير تبادل چنانك گويند- عدالت مساوات است در فضيلت- و اما آنچه گويند- فضيلت ملكه محمود است- و محمود جنس فضيلت بحسب شهرت است- و بحسب تحقيق- هر چند هر يكى از ملكه و محمود- از ديگر يك عامتر است بوجهى- اما ملكه بجنس اولى چه داخل است در مقوله كيف- بخلاف محمود كه دخولش در مقولات عرضى است- ه و نه آنك نوع بجاى فصل گيرند- چنانك گويند تعيير شتمى بود با استخفاف- و استخفاف نوعى بود از شتم- چه شتم قولى مؤدى بود دال بر عيب مخاطب- و استخفاف قولى مؤدى بود- دال بر قلت خطر مخاطب- و باشد كه- نوع فصل جنس مانند ناطق حساس را فصل نوع بود- و