اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٩٦
مانند زوج و فرد- و اخفى دو گونه بود- يكى آنچه معرفت او موقوف بود بر معرفت محدود- و تعريف باو دورى بود- ديگر آنچه نه چنين بود- و اول يا دور صريح بود بيك مرتبه- چنانك در حد كيفيت گويند ما به تقع المشابهه- و در حد مشابهت اتفاق فى الكيفيه- و چنانك گويند- شمس كوكبى است كه بروز طلوع كند- و تعريف روز نتوان كرد- الا بانك مدت حركت آفتاب بود فوق الارض- يا دور خفى بمراتب بسيار- چنانك اثنين را گويند زوج اول است- و زوج منقسم بمتساويين باشد- و متساويين را حد بىاثنينيت نتوان گفت- و بر جمله در تعريفات دورى- حد يا متضمن نفس محدود بود- چنانك در مثالهاى اول گفتيم- يا متضمن نوعى از انواع او- چنانك در تعريف زوج گفتيم- اگر زوج جنس اثنين بود چنانك مشهور است- و تعريف ملكه بعدم و ايجاب بسلب و آنچه از اين قبيل بود- مانند تعريف صحت بمرض از اين قبيل بود- چه تعريف محصل بود- بنا محصلى كه تحصلش باو صورت بندد- و نوع دوم از اخفى كه نه دورى بود- چنانك در باب خواص گفته آمده است- ز و از وجوه فساد حد ترك جنس بود- و ايراد فصل بجاى حد- چنانك جسم را گويند ذو ابعاد ثلثه است- يا ترك بعضى فصول چنانك گويند- دبير آن بود كه خط تواند نوشت- چه و آن نيز كه بر تواند خواند- فصلى ديگر است و ايرادش واجب- مگر كه بر انعكاس تنها قناعت كنند و تمامى معنى نطلبند- ح و بايد كه مدلول اسم مدلول حد بود- چه حد قائم مقام اسم تواند بود- و اختلاف ميان هر دو چنان بود كه- مثلا اسم را اضافت عارض بود و حد را نبود- چنانك عضو را جسم مركب از اخلاط گويند- يا بر عكس چنانك آتش را الطف اجسام گويند- يا اگر در هر دو اضافت عارض بود- و ليكن در حد ذكر مضاف اليه نكنند- چنانك گويند ارادت شوقى است مجرد از اذى- چه اگر شوق نيز مضاف بودى مانند ارادت- بايستى گفت به چيزى كه آن را