اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٧٤
جزوى- كه مستلزم ملاقاتى جزوى باشد- مقابل يكى را با عين ديگر يك مقطوع به باشد- و رفع كلى مباينت- كه مستلزم ملاقات كلى بود مشكوك فيه- پس هميشه حكم جزوى صادق بود- چنانك در مثال مذكور گوئيم- بعضى از لا حجر لا انسان نيست- و اين در قوت آن بود كه گوئيم- بعضى لا حجر انسانست- چه معدول در قوت سالبه است- و سلب سلب در قوت ايجاب- و اگر حكم كلى كنيم بايد گفت- هيچ لا حجر لا انسان نيست- يعنى هر چه لا حجر است انسانست- و اين سخن در اين ماده كاذب است- و اما بيان آنك جهات فعلى را- عكس نقيض مطلق بود و غير فعلى را ممكن آنست- كه چون مباينت محمول و موضوع بفعل بود- ملاقات مقابل محمول با موضوع هم بفعل بود- و چون مباينت بقوت بود اين ملاقات هم بقوت بود- چه اين ملاقات تبع اين مباينت است- مثلا در مطلق چون هيچ ضاحك باطلاق متنفس نباشد- بعضى لا متنفس هم باطلاق ضاحك بود- و در ممكن چون هيچ كاتب شاعر نباشد بامكان- بعضى لا شاعر كاتب بود هم بامكان- و اين قضايا در قوت عكس نقيض آن اصلها باشد- چنانك گفتيم- و آنچه در فساد عكس مستوى بعضى ممكنات ايجابى- كه دايم كلى سلبى را شامل باشد گفتهايم- اينجا در فساد عكس نقيض ممكنات سلبى- كه دائم كلى ايجابى را محتمل باشد وارد بود- چه توان گفت- بامكان هيچ زنگى اسود نيست- و اگر چه صادق بود كه همه زنگيان دايما اسودند- و نتوان گفت- بامكان بعضى از آنچه لا اسود باشد بالفعل زنگى بود- چه هيچ لا اسود بالفعل زنگى نباشد بضرورت- و اما بيان آنك- عكس نقيض ضرورى محتمل لا ضرورى باشد- و عكس نقيض لا ضرورى محتمل ضرورى آنست- كه در اين ماده كه هيچ انسان حجر نيست بضرورت- عكس نقيض كه بعضى لا حجر انسانست هم ضرورى است- و در اين ماده كه هيچ كاتب لا انسان نيست بضرورت- عكس نقيض كه بعضى انسان كاتب است لا ضرورى است- و همچنين در اين