اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨٣
آب بوده است- و گل خاكى است آميخته باب- و آنچه بجاى جنس است- خود در اين مواضع مقول نيست بر محدود- يح و همچنين چون ماده بجاى جنس بنهند- مثلا حيوان جسمى است حامل نفس- و تخت چوبى چنين و چنين است- يا موضوع را بجاى او بنهند- مثلا گرداب آبى مستدبر است- يط و آنچه مختلف به چيزى بود- كه اقتضاء قسمت ذاتى نكند- مانند ابيض كه بگچ و برف مختلف است- چه قسمت عارض بمعروض است- ك و آنچه هيچ نوع از انواع او مشارك آن موضوع نبود- چه جنس بقياس با او بود- مانند حركت كه- انواعش مانند نقلت و استحالت مشارك لذت نيست- پس جنس لذت نبود و اين بشرط حصر انواع بود- و اين جمله در ابطال نافع باشد- كا و يكى از دو چيز متساوى النسبه نشايد كه جنس بود- مانند تمكن و اختيار دزدى را- و همچنين نوعى كه بنسبت با دو ضد يكسان بود- مانند نفس يا متحرك و ساكن- و او را در تحت اخس نهند مانند متحرك- چه ساكن ثابتتر و اين مشهور است- كب و آنچه ضدش مقول بود بر نوع- كج و اگر نوع بماهيت مضاف بود جنس همچنان بايد و بر عكس- و اين علمى است- و اگر مضاف لازم نوع بود لازم جنس نيز باشد- و در عنادش گويند علم مضاف است و كيفيت مضاف نيست- اما اگر جنس مضاف بود لازم نبود كه نوع مضاف باشد- مانند علم و طب چنانك پيش از اين گفتهايم- و اين هم مشهور است- چه طب بحسب لفظ مضاف نيست- اما بحسب معنى و از آن جهت كه نوع علم است مضافست- كد و در تمييز ميان جنس و فصل- گويند جنس اول بود بر ذات و ماهيت از فصل- چه دال بر اصل ذات جنس بود و دال بر تكيف او فصل- و اگر كسى گويد بل فصل اول است- چه تحصيل و تحقيق نوع به او است و شبيه است بصورت- هم باشد كه مقبول افتد- و فرق از جهتى ديگر بود و اين علمى باشد- و نزديك بود باين آنچه گويند- كه جنس اقدم بود از فصل در معرفت از