اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٧٩
باشند- نه آنچه بالعرض در طريق تحصيل غيرى افتد- و اقدم و اعرف بنزديك ما آنچه سابق بود- در ادراك عقلى يا حسى بالذات- پس چون اعتبار اجناس و انواع كنند- بحسب طبع اجناس اقدم بود- چه رفعش مقتضى رفع انواع بود- و انواع اعرف بود- چه اگر تحصيل اجناس بالذات مقصود طبيعت بودى- اجناس بىانواع محصل توانستى بود- و نيز بر تحصيل يك نوع اقتصار افتادى- و بنزديك ما اجناس هم اقدم بود و هم اعرف- چه در بدايت عقول اول اعم متمثل شود- و بعد از آن بتدريج اخصى بعد از اخصى- بحسب استكمال عقول و مزيد نظر و تامل- تا ختم بر نوع آخر افتد- و اما چون اعتبار انواع و اشخاص كنند- با كليات معقول و جزويات محسوس- انواع بحسب طبايع كلى هم اقدم بود- و هم اعرف اقدم چنانك گفتيم- و اعرف بسبب آنك- مقصود از وجود اشخاص استيفاء انواع بود- و بحسب طبايع جزوى انواع اقدم بود- و اشخاص اعرف چنانك گفته آمد- و بنزديك ما اقدم و اعرف اشخاص بود بحسب حس- و انواع بحسب عقل با آنك نه عقل مدرك اشخاص بود- و نه حس مدرك انواع- چه باول تا احساس اشخاص نكنيم- تعقل انواع و ديگر كليات نتوانيم كرد- و چون تعقل انواع كنيم- تعقل همه اشخاص توانيم كرد بىتوسط احساس- و اگر اعتبار بسايط و مركبات كنند- بطبع بسايط اقدم بود و مركبات اعرف- و در عقل گاه بود كه بسايط اقدم و اعرف بود- چون اطلاع اول بر بسايط باشد- و بطريق تركيب توصل كنند بمركبات- مانند سركه و انگبين سكنگبين را- و گاه بود كه مركبات اقدم و اعرف بود- چون بطريق تحليل بعكس توصل كنند ببسايط- مانند جسم ماده و صورت را- و در علل و معلولات بحسب طبع علل مطلقا اقدم بود- و فاعل و غايت اعرف نيز بود از جهت تقدم در وجود- و ماده و صورت بخلاف آن- بل چنانك در بسايط و مركبات گفتيم- و در عقل حال علل و معلولات چون حال بسايط و مركبات بود- و چون اين مقدمات مقرر شد گوئيم- سلوك از اجناس بانواع و از بسايط بمركبات و از علل بمعلولات- بشرط آنك بسايط و علل بنزديك