اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٧١
او بلا كاتب لا دايم بود- و در غير آن صورت ممكن باشد- كه دايم بود بدوام ذات لا متحرك- چنانك در كوه هست- پس مطلقا نتوان گفت- كه هر چه لا متحرك است لا كاتب است لا دائما- بل در آن بعضى كه محمول كاتب باشد- در اصل لا دائم بود- و در آنچه بيرون از آن بعض بود- معلوم نباشد كه دايم است يا لا دائم- پس با جهت اصلى باقى بود در عكس- و كميت جزوى يا كميت كلى بود مانند اصل- و جهت محتمل ضرورت يا دوام- يعنى مشروط عام يا عرفى عام- اما در بعضى مانند اصل چنانك گفته آمد- و بر اين قياس در باقى مركبات- و اما بيان آنك باقى موجهات موجبه منعكس نيست- آنست كه چون محمول دائم نبود بدوام موضوع- حمل بايجاب صادق بود و هم بسلب- چنانك حمل ضاحك بر انسان- پس از رفع محمول رفع موضوع لازم نيايد- چه نتوان گفت هر چه نه ضاحك است نه انسانست- بل بعضى از آنچه نه ضاحك است بضرورت انسان باشد- و همچنين در ديگر جهات- و بعضى متاخران گفتهاند- چون نه ضاحك مثلا مقيد باشد بقيد دوام- و گويند آنچه دائما نه ضاحك است- نه انسان است صادق بود- و همچنين در باقى موجهات- پس اين قضايا نيز بر اين وجه منعكس باشد- يعنى مقابل محمولات مقيد بدوام گيرند- و اصل اين حيلت از آنجا است- كه همچنانك حرف سلب را جزو محمول كنند- تا قضيه ايجابى شود- جهت را جزو محمول توان كرد- تا قضيه ضرورى شود- مثلا در اين قضيه كه انسان ضاحك است مطلقا- چون جهت را با ضاحك بهم محمول كنيم- ضاحك مقيد بمطلق بر انسان بضرورت محمول باشد- و مقابل اين محمول هم بضرورت لا انسان بود- و مقابل محمول آن بود كه نقيض جهت را- با جهتى خاصتر از نقيض جهت يا ضاحك تركيب كنند- مثلا گويند دايما ضاحك يا دائما لا ضاحك- پس گويند هر چه دائما لا ضاحك بود- لا انسان بود بضرورت- و بيانش عايد بود با بيان انعكاس ضرورى- و چون اين اصل معلوم شد گوئيم-