اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٥٤
ابصار- مانند حيوانى كه كور باشد- و بينائى از شان او بود- نه مانند حيوانى كه او را در خلقت چشم نبود- مانند كژدم و يا مانند عدم تذكير در اناث- و اگر كسى آن را عدم خواند- در صورت اول- موضوع عدم و ملكه جنس حيوان را نهاده باشد- و در صورت دوم نوع را- و بحسب اعتبار مذكور- اين معانى نه از باب عدم ملكه باشد- و همچنين نابينائى حيوانى را- كه هنوز وقت بينائى او نبود- مانند بچه سباع پيش از آنك چشم باز كند- عدم ملكه نباشد باين اعتبار- چه ابصار در آن وقت از شان او نيست- و گفتهاند در اين موضع كه- شرط ملكه آنست كه موضوع از او- بعدم انتقال تواند كرد- و از عدم باو انتقال نتواند كرد- مانند بينا كه شايد كه كور شود- و كور نشايد كه بينا شود- و باين اعتبار ذكورت و انوثت ملكه و عدم نبود- و نه نور و ظلمت و نه حركت و سكون- اما اگر اعتبار اين شرط نكنند- اين قسمها كه گفته آمد در ملكه و عدم داخل بود- اين است اقسام تقابل- و معلوم است كه- امتناع اجتماع متقابلان بسلب و ايجاب- در موضوعى تواند بود كه- آن دو متقابل بر او مقول فرض كنند- بطريق مواطات و هو هو- و امتناع اجتماع متقابلان- بتضايف و تضاد و ملكه و عدم- در موضوعى كه متقابلان درو موجود فرض كنند- و مقول نباشد بر او الا بطريق اشتقاق و هو ذو هو- چه متقابلان بسلب و ايجاب- در يك موضوع بوجه دويم توانند بود- مانند جسم متحرك اسود- كه حركت و لا حركت در وى موجود باشد- چه سواد لا حركت بود- و چون سواد در او موجود است- لا حركت موجود بوده باشد- چه مقول بر موجود در موضوع- موجود بود در موضوع- چنانك گفته آمد- پس چيزهائى كه- وجود ايشان در موضوع بر سبيل اجتماع جايز نبود- قول ايشان نيز بر موضوع جايز نبود- و آنچه قول ايشان جايز بود- وجود ايشان جايز بود اما منعكس نشود- و در اين