اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٤٣
معقول كه بتوسط يكديگر اثبات توان كردن- محسوس را بنوعى قياس اثبات توان كرد- چنانك جسمى بتوسط حيوانى مثلا زيد را- و ليكن اثبات او زيد را اولى نبود- چه اول انسان را بود- و حكم بتناول آن قياس شخص را- خاص بوقت احساس وجودش بود- پس امثال آن قياسات بنسبت با شخصيات- افادت حكمى ثابت اولى نكند- پس برهانى نبود- و اگر كسى بعد از وضوح تفاوت ميان حال آن قياس- و ديگر قياسات برهانى آن را برهانى نام كند- در عبارت مضايقت نباشد- اما بايد كه داند- كه وقوع برهان بر آن در حكمها- ثابت اولى بيك معنى نباشد- و اما برهان بر قضاياى وقتى- مانند كسوف افادت حكمى يقينى دائم كند- طبيعت كلى آفتاب را- نه چنانك متعلق بود بوقتى دون وقتى- و تعلق آن برهان بكسوف معين همين حكم دارد- كه بر شخصيات گفته آمد- و همچنانك بر چنين شخصيات برهان- نتوان گفت چنين شخصيات را نيز نه حد توان گفت و نه رسم- چه حد بذاتيات بود- و امتياز ميان شخصى و شخصى ديگر از نوع او- بذاتى نتواند بود- پس بذاتيات خصوصيت او معلوم نشود- و رسم بعرضيات بود و عرضيات كليات بود- و از تركيب كليات جزوى معين حاصل نشود- بل مجموع هم كلى بود- و افادت تعيين جز از اشارت- كه بر تعلق بمكانى خاص و زمانى خاص و ماده خاص دلالت كند- معقول نبود- و اشارت متعلق باحساس بود- يا آنچه جارى مجراى احساس بود- و نيز اجزاء حد و برهان مشتركند در بعضى مواضع- و چون بر شخصى برهان نتوان گفت- پس او را نيز حد نتوان گفت- و چون حمل ذاتيات بر شخصيات دايم نتواند بود- پس تناول حد او را دايم نبود- و حد دال باشد بر ماهيت دائما- پس وقوع اسم حد- بل اسم ماهيت بر شخصيات و غير شخصيات- باشتراك لفظى تنها بود- و چون اين معانى واضح شد معلوم شد- كه دخول شخصيات در برهان- و حد دخول ثانى و بالعرض باشد- و متعلق بوقتى دون وقتى و بالله التوفيق