اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٥٠٢
كح و آنچه قابل ضدين بر تساوى بود- حدش بايراد يك ضد نبايد گفت- چنانك انسان را قابل علم گويند- چه همچنانك قابل علم است قابل جهل است- كط و نشايد كه محدودى را كه باعتبار فصلى بود- از علتى باعتبار فصلى از علتى ديگر حد گويند- چنانك محب مال را گويند- آن كس كه مشتاق مال بود از جهت كسب- و اين از فاعلى است و از غايى مىبايد- ل و نيز اگر يك علت متنوع بود- بايد كه بحسب مقصود گيرند- چنانك اگر هم در محب مال گويند- مشتاق مال تا رد قرض كند كاذب بود- بل بايد گفت كه تا صاحب ثروت بود- اين است مواضع مخصوص باين باب- و ببايد دانست كه هر حد كه شرايط او مختل بود- و مع ذلك بر محدود صادق بود- و افادت تميزى كند رسمى باشد- و معرفت اين مواضع- و ديگر مواضع مذكور در اين صناعت- بغايت نافع بود در تحقيق صناعت برهانى
فصل ششم در مواضع هو هو
نظر در هو هو و وحدت و مغايرت استحقاق آن دارد- كه بنفس خود مقصود باشد- چه نزاع در اين باب بسيار افتد- و منفعت آن در حد ظاهر است- چه اسم و حد بهو هو يكى باشند- پس آنچه در ابطال هو هو نافع بود- در ابطال حد نافع بود و در اثبات نه چنين بود- چه هر چه با ديگرى بهو هو يكى بود- لازم نبود كه اسم و حد باشند- و واحد بمعانى بسيار اطلاق كنند- و در اين مواضع نامنقسم بعدد را- و اگر چه كلى بود واحد خوانند- مثلا گويند شجاعت و عدالت يكى هستند يا نه- يعنى بماهيت و حقيقت يكىاند- يا حد هر يكى ديگر را متناول بود يا نه- و چون يكى باشند آن را هو هو خوانند- و در باب هو هو از مواضع مشترك مذكور انتفاع باشد- چنانك از مواضع تصريف گويند- اگر عدالت شجاعت بود عدل شجاع بود- و بعكس اگر عدل شجاع بود عدالت شجاعت بود- بشرط آنك بالذات