اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٥٨
بين و واضح خوانند- و باشد كه علت غير تام نيز بين بود- چون مستلزم معلول باشد- پس هر چه تام بود بين بود- و نه هر چه بين بود تام بود- يد علم تام بمعلول مقتضى علم تام بود- بعلل ماهيت معلول كه اجزاء او باشد- و مقتضى علم بود بعلل وجود معلول بر وجهى ناقص- چه علت وجود را ماهيتى است- و عليت او حالى عارض آن ماهيت- و تعلق معلول باو از جهت آن حال است- نه از جهت مجرد ماهيت او- اما آنك آن علت چيست علم ديگر است- مگر كه مساوات معلوم باشد- و بر آن تقدير علم بمساوات غير علم بود بمعلول تنها- و مسبوق بود بعلم بعلت- و حاصل آنست كه علم بمعلول مقتضى- علم بوجود علت تام و مقتضى علم نبود بماهيتش- يه علم بيك معلول- مقتضى علم بود به ديگر معلول بتوسط علت- اما هم تام نبود از جهت اشتمالش بر انتقال از معلول بعلت- يز فرق است ميان اجزاء ماهيت در خارج يعنى صورت و ماده- و ميان آنچه بمثابت اجزايند در عقل يعنى جنس و فصل- چه اول نه بر يكديگر مقول باشند بمواطات- و نه بر مركب و نه مركب بر ايشان- و دوم مقول باشند باين وجوه- و جنس و فصل نيز بحقيقت اجزاء نباشند نوع را در وجود- بل اجزاء حد باشند در قول- چنانك بعد از اين ياد كنيم- و باشد كه يك چيز باعتبارى ماده بود و باعتبارى جنس- مانند جسم حيوان را- و بازاء آن حساس باعتبارى صورت بود و باعتبارى فصل- و بيانش آنست كه جسم بان اعتبار كه جوهرى ذو ابعاد است- و بس چنانك اگر چيزى غير اين معنى با اين معنى مقارن شود- خارج بود از او و مضاف باشد با او و ماده بود- و حساس بهمين اعتبار صورت و هم جنس بىاين اعتبار- بل چنانك اگر چيزهاى ديگر كه متمم وجود او باشد- بر وجه تحصل با او مقارن