اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٩٧
خير شمرند- تا معنى اضافت محصل بودى- يا اگر ذكر مضاف اليه كنند- و ليكن آنچه بالعرض بود- بجاى آنچه بالذات بود ايراد كنند چنانك گويند- شهوت شوق بلذيذ است- و شوق بالذات بلذت بود و بالعرض بلذيذ- يا آنچه غير اول بود در تعلق جنس يا فصل باو- بجاى اول ايراد كنند چنانك گويند- فهم ملكه استعدادى است انسان را يا نفس را- كه بزودى ادراك كنند- و اول اين ملكه فكر را بود- پس نفس را پس انسان را- و نزديك بود باين آنك اضافت بر وجهى گيرند- كه يا محال بود يا بعضى از مضاف اليه بود- چنانك گويند طب علمى است بموجودات- چه به همه موجودات محال بود- و ممكن چنان بود كه ببعضى از مضاف اليه گيرند- و مع ذلك ميان طب و هندسه فرق نباشد- و هم از اين باب بود كه- اسم بيك جزو از اجزاء حد اول بود- چنانك آتش را مجموع لهيب و جمره گويند- و بلهيب اولى بود- ط و اگر محدود را مقدارى و كيفى بود- نشايد كه در حد مهمل گذارند- مثلا گويند فاجر آنست كه او را آرزوى لذت بود- و همه كس چنين بود- و فاجر بان ممتاز بود كه- آرزوى او از حدى مخصوص متجاوز بود و بشرطى ديگر- و همچنين گويند شب سايه زمين بود- و نگويند از چه و چون و ميغ از هواء متكاثف بود- و باد حركت هوا بود و زلزله حركت زمين- و نگويند چند و چون و بچه سبب- ى و اگر محدود واقع در زمانى بود- بايد كه زمان محدود و حد مختلف نبود- چنانك گويند- مزاج كيفيتى است كه- در حال تفاعل اركان حادث شود- و آن بعد از تفاعل حادث شود- يا و بايد كه حد محدودى را عامتر نگرداند- چنانك گويند هيات علمى است باعيان موجودات- يب و بايد كه موضوع محدود و غير موضوع حد نبود- چنانك گويند نوم ضعف حس است- و شك تساوى فكرها و صحت اعتدال اخلاط- و بر اين تقدير- نايم حس بود و شاك فكر و صحيح اخلاط نه مردم- و اين جمله اسباب محدودند