اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٩٠
بعضى اوقات- و اين اقسام جمله در وجود مطلق داخل باشد- چه هر قيدى از اين قيدها- وجود را خاص گرداند بقسمى- و آن قيد زيادت بود بر مفهوم وجود- و مراد ما از آنك موضوع موجبه موجود باشد- نه آنست كه در خارج تنها- چه در علوم بر موضوعاتى معقول حكم ايجابى مىكنيم- با آنك آن موضوعات نمىدانيم- كه در خارج موجود هست يا نه- چنانك گوئيم- كره محيط بذو عشرين قاعده مثلثات چنين و چنين بود- و نه آنست كه در عقل تنها موجود بود- چه بر موجودات خارجى هم حكم مىكنيم- و همچنين در دائم الوجود و غير دائم الوجود- پس مراد آنست كه موضوع موجود بود- بوجودى كه از اين اقسام عامتر است- و گاه بود بر موضوعاتى كه موجود نبود- بايجاب حكم كنيم مانند خلا و جوهر فرد- پس بايد كه دانيم كه آن احكام يا بمعنى سلبى باشد- چنانك گوئيم خلا ممتنع الوجود است- يا در وقت حكم فرض وجودش كرده باشيم- بر آن وجه كه قائلان بوجودش گويند- چنانك گوئيم خلا بعدى غير مادى است- و جوهر فرد را وضعى است- و امثال آن- پس از اين مباحث معلوم شد- كه هر گاه كه گوئيم در موجبه كلى كل ج مثلا- از اين لفظ با اين سور مفهوم شود- كه آن حكم بر يك شخص است از اشخاصى- كه ج بر او مقول بود بالفعل- خواه در عقل و خواه در خارج- و اگر همه يك وقت بيش نباشد- خواه در آن وقت كه صفت جيمى او را حاصل باشد- و خواه در وقتى ديگر- بر وجهى كه هيچ شخص از جمله اشخاص- كه به يكى از اين اعتبارات جيم باشد از او خارج نبود- و چون گوئيم بعض ج بعضى از آن اشخاص بود- با اين همه اعتبارات- و چون گوئيم لا شىء من ج- اين همه اعتبارات در او موجود- و حكم بر همه اشخاص بود- اما وجود آن اشخاص بان نوع كه گفتيم- از مجرد سلب لازم نبايد- و سالبه جزوى بر اين قياس- و چون مفهوم موضوع در محصورات