اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٥٠١
بود- نه آنك بتبديل الفاظ بود مانند آنك گويند- انسان عالم بشر متحقق بود- يا يكى را حد بيارند و يكى هم چنان بگذارند- يا لفظ بدل كنند- و اقل ما فى الباب در تبديل الفاظ آن بود- كه بالفاظ مترادف اعرف بدل كنند نه بر عكس- چنانك حجر ابيض بجندل ثلجى بدل كنند- و از اين تباهتر آن بود كه معنى نيز بگردد- چنانك علم نظرى را بظن نظرى بدل كنند- و اگر يك جزو را حد بياورند و يك جزو را اسم بگذارند- اولى آنك جزو جنسى هم چنان بگذارند- و فصلى را بحد بدل كنند- چه اعم اعرف بود و بمثابت مفروغ منه بود- و اشكال در معرفت لاحق مخصص بيشتر بود- و اين حكم بحسب اغلب بود- چه باشد عام مشكلتر باشد در اين صناعت- كه و ايراد حدود بسايط در حد مركب- چنان بايد كه چون نصيب هر بسيطى حذف كنند- نصيب ديگر بسيط مختل نباشد- چنانك در حد انسان عالم گويند- حيوان ناطق متصور بحقايق موجودات- و مختل چنان بود كه- در حد عدد فرد گويند عددى ذو وسط بود- و بسبب مساوات پندارند نيك است- اما چون عدد را حذف كنند- نصيب فرد ذو وسط بود و خط و سطح همچنين بود- و همچنين چون خط مستقيم را گويند- طول بىعرض ذو نهايتين- كه هر نهايتى وسط را و ديگر نهايت را بپوشد- چه هر گاه كه نصيب خط بيفكنند- باقى نصيب مستقيم متناهى بود- نه مستقيم مطلق كه بر متناهى و نامتناهى افتد- كو و نشايد كه محدود بسيط بحد مركب شود- چنانك گويند خطيب آن كس بود كه- او را ملكه اقناع بود در همه چيزها- و دزد آن بود كه همه چيزها پنهان ببرد- چه اين حد بر تقدير جوازش حد خطيب حاذق بود- و دزد مسلط بود- كز و محدودات مركب از دو طرف متضاد- بايد كه بحسب حد در يك طرف نباشد- بل بر حالى از وسط باشد كه مقتضاء تركيب بود- مثلا مركب از خير و شر خير مطلق يا شر مطلق نبود- بل بحسب آميزش بود-