اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨٩
چه باشد كه جزوى نه چنين بود- يا بر اقل مانند مستنشق هوا را- ج و آنچه عامتر از موضوع بود خاصه نبود- د و آنچه دايما موجود نبود موضوع را خاصه نبود- مانند كتابت انسان را- و باين نزديك بود تعريف به چيزى خاص بزمانى- مانند جلوس زيد را بقياس با عمرو كه قاعد بود- بشرط آنك- معرف مقيد بزمان و حال نگرفته باشند و بر اطلاق گرفته- و همچنين چون خاصه بقياس با احساس بود- و احساس لا محاله بر زمانى بود پس دايم نبود- مانند كوكب مضى بغايت فوق الارض آفتاب را- چه بشب اين حكم صادق نبود- و اما آنچه كلى بود و اگر چه بحسب حس بود- مانند تلون سطح را از اين قبيل نبود- و همچنين نشايد كه- پيش از موضوع يا پس از او موجود بود- مانند تنفس بقياس با زيد- ه نشايد كه موضوع را بجاى خاصه بنهند- چنانك انسان را خاصه ضاحك كنند- چه يك موضوع را خواص بسيار تواند بود- و اگر موضوع خاصه هر يكى باشد- خاصه هيچ كدام نبود- و نشايد كه فصل بجاى او بنهند- ز و نشايد كه بحسب اسمى بود و بحسب مرادف او نبود- چنانك خير مثلا خاصه مطلوب نهند- و خاصه مؤثر نبود- و اين مواضع بحسب اعطاء نفس خاصه است- و اما باعتبار جودت خاصه اين است- ح بايد كه خفىتر از موضوع نبود- و خفىتر دو نوع بود- يكى آنچه تعريفش جز بموضوع نتوان كرد- چنانك كسى گويد محرك حيوان خاصه نفس است- و تعريف حيوان جز بنفس ممكن نبود- و ديگر آنچه تعريفش بر معرفت موضوع موقوف نبود- اما خفىتر بود از موضوع- و آن هم دو نوع بود- يكى آنچه خفىتر بود بحسب تصور- مانند شبيه بنفس در لطافت آتش را- و ديگر آنچه خفىتر بود بحسب تصديق- يعنى وجودش موضوع را خفى بود- مانند آنچه تعلق نفس اول باو بود جزو حار را- و اين موضوع علمى است و در ابطال نافع بود- و اما در اثبات- بعد از مساوات بايد كه اعرف بود به تصور و تصديق-