اساس الاقتباس - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٣٩
بالفعل ب گويند- خواه بضرورت چنانك گوئيم- انسان حيوانست- و خواه بدوام بىضرورت چنانك زنگى سياه است- و خواه در وقتى دون وقتى- چنانك گوئيم انسان متنفس است- و خواه در وقت آنك جيم باشد- چنانك گوئيم متحرك متغير است- و خواه در غير آن وقت چنانك گوئيم- كاين فاسد است و متنفس نافخ است- و خواه عامتر از هر دو چيز چنانك گوئيم- ضاحك كاتب است بشرط آنكه بالفعل با بر او مقول بود- پس جمله قضاياى فعلى ضرورى و غير ضرورى- و دائم و غير دائم در مطلق داخل بود- و اين مطلق را مطلق عام خوانند- اما اگر محمول بقوت و امكان بر موضوع مقول بود- در مطلق موجبه داخل نبود- چه نتوان گفت چوب تخت است باطلاق- و ببايد دانست- مراد از آنك مىگوييم ج ب است بالفعل- نه آنست كه با بر جيم مقول باشد- در وجود خارجى تنها يا در وجود ذهنى تنها- بل مراد آن بود كه- اين حمل بر او بالفعل حاصل بود- بر وجهى عامتر از آنك در خارج بود يا در ذهن- چنانك در موضوع موجبه گفتهايم- چه در علوم- بسيار قضاياى كلى غير ضرورى و دائم استعمال كنند- كه محمول موضوع را حاصل بود نه بامكان صرف- بل بنوعى از انواع ضرورت- مثلا گويند هر دو دائره متقاطع- كه بر محورى كه بدو نقطه تقاطع بگذرد- حركت مستدير كنند در خلاف جهت يكديگر- لا محاله بر يكديگر منطبق شوند- و از يكديگر متفرق شوند- و اين حكم نه امكانى صرف است- بل در وقتى ضرورى است- و نه دائم است تا بضرورت ذاتى چه رسد- پس از مطلقات بود- و مراد نه آنست كه- در خارج موجود است يا در ذهن تنها- و در جانب سلب نيز اگر همين قاعده رعايت كنند- اطلاق چنان اقتضاء كند- كه چون گوئيم هيچ ج ب نيست- با از ج مسلوب بالفعل- همچنانك در طرف ايجاب گفتيم- در همه اوقات يا در بعضى اوقات- و هم بر آن منوال بعينه- اما عرف چنان اقتضاء مىكند- كه با از جيم مسلوب بود- در آن اوقات كه ذات موضوع بجيمى موصوف باشد- نزديك بانك در عرفى