دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٥ - ١/ ٢ پدر
١٣. إيمان أبى طالب به نقل از حسن بن جمهور عمى كه حديث را به پيشينيان نسبت مىدهد: به ثابت بن جابر كه شاعر و مشهور به «تأبّط شرّا» بود، گفته شد: سرور عرب كيست؟
گفت: آگاهتان مىكنم. سرور عرب، ابوطالب پسر عبد المطّلب است.
و بهاحنف بنقيس تميمى[١] گفتهشد: اين حكمتها را از كجا برگرفتهاى؟ و اين بردبارى را از كجا آموختهاى؟ گفت: از حكيم عصرش و حليم روزگارش، قيس بن عاصم منقرى.[٢]
و به قيس گفته شد: بردبارى چه كس را ديدى كه اين گونه بردبارى ورزيدى؟ و دانش چه كسى را حمل كردى كه چنين دانا شدى؟
گفت: از بردبارى كه هيچگاه قرار از كف نداده، و حكيمى كه حكمتش پايان نگرفته است، اكثَم بن صيفى تميمى.[٣]
و به اكثَم گفته شد: از چه كس حكمت و رياست و بردبارى و سياست را فرا گرفتى؟
[١] ر. ك: ج ١٣ ص ٧٩( احنف بن قيس).
[٢] او قيس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن مقاعس است. او با هيئت نمايندگى قبيله بنىتميم به حضور پيامبر ٦ رسيد و سال نهم هجرى مسلمان شد و چون پيامبر ٦ وى را ديد، گفت:« اين، سرورِ چادرنشينان است». وى، خردمند و بردبار و مشهور به حلم بود. به احنف بن قيس گفته شد: بردبارى را از چه كس آموختى؟ گفت: از قيس بن عاصم. روزى او را جلوى خانهاش ديدم كه بر سرين نشسته است و زانوهاى خود را به سينه چسبانده و حمايل شمشيرش را به دور پاهايش بسته و با قومش به گفتگو نشسته است كه ناگه، مردى را كتف بسته و مرد ديگرى را كه كشته شده بود، آوردند و گفته شد: اين برادرزادهات، پسرت را كشته است. به خدا سوگند، قيس حمايل شمشير از پايش باز نكرد و سخنش را ناتمام نگذارد. پس از اتمام سخنش رو به برادرزادهاش كرد و گفت: اى پسر برادرم! كار بدى كردى، نافرمانى پروردگارت را كردى و قطع رَحِم نمودى و پسر عمويت را كشتى ... سپس به پسر ديگرش گفت: پسرم! برخيز و بند از شانههاى پسر عمويت بگشاى و برادرت را دفن كن و براى مادرش صد شتر ديه فرزندش را ببر، كه او غريب است.
حسن بصرى مىگويد: هنگامى كه وفات قيس بن عاصم رسيد، پسرانش را فرا خواند و گفت: پسران من! از من به خاطر بسپاريد كه هيچ كس براى شما خيرخواهتر از من نيست. هنگامى كه مُردم، بزرگانتان را سرور كنيد و كوچكترانِ خود را سرور مكنيد كه مردم، بزرگان شما را نادان مىشمُرَند و نزد آنان، خوار و سبك مىشويد... و مبادا كه از مردم چيزى بخواهيد كه آن، آخرين راه چاره انسان است و براى من، زنان نوحهخوان مياوريد كه شنيدم پيامبر خدا از زن نوحهخوان، منع كرد( اسد الغابة: ج ٤ ص ٤١١ ش ٤٣٧٠).
[٣] او اكثم بن صيفى بن عبدالعُزّى است كه چون خبر ظهور پيامبر خدا به او رسيد، دو نفر را به سوى ايشان فرستاد تا از تبارش و آنچه آورده، بپرسند. پس پيامبر ٦ آگاهشان كرد و برايشان آيه:« خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد...»( نحل: آيه ٩٠) را خواند. آن دو به سوى اكثم بازگشتند، به او خبر دادند و آيه را بر او خواندند. چون اكثم آن را شنيد، گفت: اى قوم! مىبينم كه او به نيكىهاى اخلاقى فرمان مىدهد و از زشتىهاى اخلاقى باز مىدارد. پس در اين امر، پيشتاز باشيد و نه دنبالهرو؛ اوّل باشيد و نه آخر. پس اندكى نكشيد كه وفاتش در رسيد و به خاندانش سفارش كرد: شما را به تقواى الهى و پيوند با خويشان سفارش مىكنم كه بر اساس آن، هيچ ريشهاى پوسيده و هيچ شاخهاى شكسته نمىشود( اسد الغابة: ج ١ ص ٢٧٢ ش ٢١٨).