دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦١ - ١/ ٢ پدر
پسر منعيه[١] هاشمى (آموزگارم در بصره)، شعرىرا از ابوطالب برايم خواند:
بىگمان، خداوند، محمّد پيامبر را گرامى داشت
پس گرامىترينِ خلق خدا در ميان مردم، احمد است.
و نامش را از نام خود مشتق كرد تا بزرگش بدارد
پس [خداى] صاحب عرش، محمود و اين، محمّد است.
١٠. إيمان أبى طالب به نقل از ضوء بن صلصال: من پيش از اسلام آوردنم، همراه ابوطالب، پيامبر ٦ را يارى مىدادم. ر
وزى در شدّت گرما، نزديك خانه ابو طالب نشسته بودم كه ابو طالب، همچون مصيبتزدگان به سوى من آمد و گفت: اى ابوغضنفر! آيا اين دو جوان (يعنى پيامبر و على ٨) را ديدهاى؟
گفتم: در اين مدّت كه نشستهام، آن دو را نديدهام.
گفت: با ما به جستجوى آنان برخيز كه من از قريش در كشتن آن دو ايمن نيستم.
رفتيم تا از خانههاى مكّه دور شديم. سپس به سوى كوهى از كوههاى مكّه رو كرديم و تا قلّهاش بالا رفتيم كه ناگهان، پيامبر ٦ را ديديم و على ٧ را كه در سمت راستش بود و روبهروى «عين الشمس» ايستاده بودند و ركوع و سجود مىكردند.
ابوطالب به پسرش جعفر گفت: به پسر عمويت متّصل شو.
پس او در كنار على ٧ ايستاد. پيامبر ٦، متوجّه آن دو شد و جلوتر آمد و به كار خود پرداختند تا از آن فارغ شدند. سپس به ما رو كردند و من شادمانى را در چهره ابوطالب ديدم. پس برخاست و مىگفت:
بىگمان، على و جعفر، نقطه اتّكاى مناند
در سختىهاى زمانه و پيشامدها.
وا مگذاريد و پسرِ عمويتان را يارى دهيد
كه او[٢] از ميان آنان، برادرِ تنى من است.
به خدا سوگند، نه من پيامبر ٦ را وا مىگذارم و نه
هيچ يك از پسران شرافتمندم [چنين مىكنند].
[١] در مصدر چنين است؛ امّا در بحار الأنوار،« ابن صفيّة» آمده است.
[٢] مقصود، عبد اللّه، پدر پيامبر خداست.