دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٣ - فرض سوم تعيين سرنوشت و تصريح بر خلافت و ولايت
يَجمَع بَيتٌ واحِدٌ يَومَئِذٍ فِي الإِسلامِ غَيرَ رَسولِ اللّهِ ٦ وخَديجَةَ و أنَا ثالِثُهُما؛ أرى نورَ الوَحيِ وَالرِّسالَةِ، و أشُمُّ ريحَ النُّبُوَّةِ.
ولَقَد سَمِعتُ رَنَّةَ الشَّيطانِ حينَ نَزَلَ الوَحيُ عَلَيهِ ٦، فَقُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ! ما هذِهِ الرَّنَّةُ؟ فَقالَ: هذَا الشَّيطانُ قَد أيِسَ مِن عِبادَتِهِ. إنَّكَ تَسمَعُ ما أسمَعُ، وتَرى ما أرى، إلّا أ نَّكَ لَستَ بِنَبِيٍّ، ولكِنَّكَ لَوَزيرٌ، وإنَّكَ لَعَلى خَيرٍ».
شما موقعيّت مرا نزد پيامبر خدا، به سبب خويشاوندىِ نزديك و منزلت ويژهام مىدانيد. به گاه كودكىام، مرا در دامنش مىنهاد و به سينهاش مىچسباند ودر بستر خويشجايم مىداد و مرا به تنَش مىسود و بوى خوش خويش را به من مىرساند و غذا را مىجَويد و لقمه لقمه در دهانم مىنهاد. از من، نه سخن دروغى شنيد و نه كار خطايى ديد.
بىترديد، خداوند از همان اوانِ از شير گرفته شدنِ پيامبر ٦ فرشتهاى بزرگ را از ميان فرشتگانش، شب و روز، همراه او ساخت تا با او راه بزرگوارى و محاسن اخلاقى را بپيمايد. و من در پى او بودم، همچون بچّه شتر در پى مادرش. هر روز از اخلاق خود، نشانهاى برايم بر پا مىداشت و مرا به پيروىاش وا مىداشت.
هر سال در غار حرا به خلوت مىنشست و تنها من بودم كه او را مىديدم، نه كس ديگرى. در آن روزگار، اسلام به هيچ خانهاى راه نيافته بود، جز خانهاى كه پيامبر خدا و خديجه در آن بودند، و من سومين آن دو بودم.
نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوّت را استشمام مىكردم و من، هنگامى كه وحى بر او فرود آمد، ناله شيطان را شنيدم. پرسيدم: اى پيامبر خدا! اين ناله چيست؟ گفت: «اين، شيطان است. از اينكه او را بپرستند، نوميد است. همانا تو آنچه را من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را من مىبينم، مىبينى، جز اينكه پيامبر نيستى؛ بلكه وزير هستى و بر راه خير».[١]
[١] نهج البلاغة: خطبه ١٩٢.