دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤٧ - فصل هشتم تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر
نزدش رفتم، در حالى كه از چشمْ درد، چيزى را نمىديدم. پس آب دهان خود را بر چشمم نهاد و گفت: «خدايا! او را از گرما و سرما حفظ كن».
پس از آن، [هيچ گاه] گرما و سرما آزارم نداد.
١٩٩. مجمع الزوائد به نقل از ابن عبّاس: پيامبر خدا، ابو بكر را به خيبر فرستاد. پس با همراهانش شكست خورده، بازگشت. چون فردا شد، عمر را فرستاد و او هم در هم شكسته بازگشت، در حالى كه او يارانش را ترسو مىخوانْد و يارانش هم او را.
پيامبر خدا فرمود: «فردا پرچم را به دست مردى مىسپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. باز نمىگردد تا خداوند، پيروزش كند».
مردم به جنب و جوش در آمدند و پيامبر ٦ فرمود: «على كجاست؟».
در اين ميان، او از دردِ چشمانش ناراحت بود. پيامبر خدا، آب دهان خود را بر چشمان او ماليد و پرچم را بدو سپرد. على ٧، پرچم را به اهتزاز در آورد و خداوند، پيروزش كرد.
٢٠٠. مسند ابن حنبل به نقل از ابو سعيد خُدْرى: پيامبر خدا، پرچم را گرفت و آن را تكان داد و فرمود: «چه كسى حقّ آن را ادا مىكند؟».
پس فلانى آمد و گفت: من.
فرمود: «كنار برو!».
سپس مردى [ديگر] آمد و پيامبر ٦ فرمود: «كنار برو!».
سپس پيامبر ٦ فرمود: «سوگند به آن كه آبروى محمّد را نگاه داشته است، آن را به مردى مىسپارم كه نمىگريزد. اى على! آن را بگير».
پس على ٧ حركت كرد و خداوند، خيبر و فَدَك[١] را بر او گشود و [او] خرما و
[١] فدك، از آبادىهاى يهود است كه به فاصله چند روز راه از مدينه واقع شده است و در تملّك پيامبرخدا بود؛ زيرا او و اميرمؤمنان،[ به تنهايى] آن را فتح كرده بودند و از اين رو، حكم غنيمت جنگى را نداشت؛ بلكه از انفال[ و مختص به پيامبر ٦] بود و چون آيه« و حقّ خويشان را بپرداز»، نازل شد، پيامبر ٦ آن را به فاطمه ٣ داد و در دست او بود تا پيامبر خدا وفات كرد. سپس به زور از فاطمه ٣ گرفته شد( مجمع البحرين: ماده« فدك»).