دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٧ - فصل ششم ضربه سرنوشتساز در جنگ خندق
١٨٣. السنن الكبرى به نقل از ابن اسحاق: عمرو بن عبد ود، در جنگ خندق، [از لشكرگاه،] بيرون آمد و فرياد برآورد: چه كسى به مبارزه مىآيد؟
على ٧ در حالى كه غرق در آهن و فولاد بود، برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من هماورد اويم.
پيامبر ٦ فرمود: «او عمرو است. بنشين!».
عمرو ندا داد: آيا مردى [در ميان شما] نيست؟ و به سرزنش آنان پرداخت و گفت: كجاست آن بهشتى كه مىپنداريد كشتگان شما به آن وارد مىشوند؟ آيا مردى به پيكار من در نمىآيد؟
پس على ٧ برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من!
فرمود: «بنشين!».
عمرو، بار سوم فرياد زد و شعرى خواند. على ٧ برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، من!
فرمود: «او عمرو است».
على ٧ گفت: حتّى اگر عمرو باشد [، من آمادهام].
پيامبر خدا به او اجازه داد و على ٧ به سوى او رفت و به نزديكش رسيد و شعرى خواند. عمرو به او گفت: تو كيستى؟
گفت: «من على هستم».
گفت: پسر عبد مناف؟
گفت: «من على پسر ابو طالبم».
گفت: جز تو، اى برادر زاده! كسى از عموهايت به ميدان بيايد كه از تو بزرگتر باشد؛ چرا كه من خوش ندارم خون تو را بريزم.
على ٧ گفت: «امّا به خدا سوگند، من بدم نمىآيد كه خون تو را بريزم».
عمرو، خشمناك شد و [از اسب] فرود آمد و شمشيرش را چون شعله آتش بيرون كشيد و خشمگينانه به على ٧ رو آورد و على ٧ هم با سپرش از او استقبال كرد. عمرو با شمشير، ضربهاى بر او وارد كرد كه سپر را دريد و شمشير در آن فرو رفت و به سرِ على ٧ رسيد و آن را زخمى كرد. على ٧ هم ضربهاى به رگ گردن او زد. پس، افتاد و گرد و غبار برخاست و پيامبر خدا، تكبير شنيد. پس دانست كه على ٧، او را كشته است.