دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٥ - فصل ششم ضربه سرنوشتساز در جنگ خندق
هراس بر سرِ لشكر شرك پاشيد و آنان را در آستانه فروپاشى و شكست قرار داد.
٥. على ٧، عمرو بن عبد وَد را كشت؛ امّا كريمانه از زره گرانقيمت او گذشت، كه على ٧ «شمشير در پى حق مىزد» و نه جز آن. اين همه والايى و بزرگى و كرامت از ديدهها پنهان نمانْد و حتّى خواهر عمرو، آن را ستود.
١٨٢. تاريخ اليعقوبى: جنگ خندق، در سال ششم هجرى و ٥٥ ماه بعد از ورود پيامبر خدا به مدينه و پس از آن كه قريش به يهود و ديگر قبيلهها نماينده مىفرستاد تا آنان را به پيكار با پيامبر خدا تحريك كند، اتّفاق افتاد.
پس گروهى از قريش در جايى به نام سَلْع[١] گِرد آمدند و سلمان فارسى به پيامبر ٦ پيشنهاد كرد كه خندق بكَند. پيامبر خدا، كَندن خندق را آغاز كرد و براى هر قبيله، مقدار حفر كردن را معيّن كرد و خود نيز با آنان به كار پرداخت تا كندن خندق را به پايان بُرد و براى آن، درهايى قرار داد و بر آنها از هر قبيله يك نفر نگهبان گمارد و زبير بن عوّام را بر آنان گمارد و به او فرمان داد كه اگر جنگى در گرفت، درگير شود. تعداد مسلمانان، هفتصد نفر بود.
مشركان رسيدند و خندق برايشان ناشناخته بود و گفتند: عرب، اين را نمىشناسد! و پنج روز ماندند. روز پنجم، عمرو بن عبد ود و چهار تن از مشركان به نامهاى: نَوفَل بن عبد اللّه بن مغيره مخزومى و عِكرمة بن ابى جهل و ضرار بن خطّاب فهرى و هُبَيرة بن ابى وهب مخزومى [براى جنگ] حركت كردند.
على بن ابى طالب ٧ نيز به سوى عمرو بن عبد ود [از لشكرگاه،] بيرون آمد و با او مبارزه كرد و وى را كشت. بقيه پراكنده شدند و اسب نوفل بن عبد اللّه بن مغيره [در خندق افتاد و] او را به زمين زد. پس على ٧ خود را به او رساند و وى را كشت.
[١] جايى است در نزديكى مدينه( معجم البلدان: ج ٣ ص ٢٣٦).