دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥١ - فصل سوم ايثار شگفت در شب هجرت
و نيز راهنمايشان ابن اريقط.
و پيامبر ٦ او را به جاى خود گذاشت تا خانوادهاش را در پى او [از مكّه] خارج كند. پس [پيامبر ٦] بيرون آمد و به على ٧ فرمان داد كه امانتهاى او را برگردانَد و سفارشهايى را كه به پيامبر خدا شده بود، به جاى آورَد و اموالى را كه به امانتْ نزد او بود، [به صاحبان آنها] برسانَد. پس على ٧ همه امانتها را [به صاحبانش] برگردانيد.
[پيامبر ٦] به وى فرمان داد كه در شب بيرون آمدنش در بستر او بخوابد و فرمود: «قريش تا تو را مىبينند، سراغ مرا نمىگيرند».
پس على ٧ بر بستر پيامبر ٦ خوابيد و قريش به بستر پيامبر ٦ مىنگريستند و مردى را بر آن مىديدند كه گمان مىكردند پيامبر ٦ است، تا آن كه صبح شد و ديدند كه او على ٧ است. پس گفتند: اگر محمّد بيرون رفته بود، على را هم با خود مىبُرد. پس خداى عز و جل با نشان دادن على ٧، آنان را از جستجوى پيامبر ٦ باز داشت و سراغ پيامبر ٦ را نگرفتند.
پيامبر ٦ به على ٧ فرمان داد كه در مدينه به او ملحق شود. بدين ترتيب، على ٧ پس از آن كه خانواده پيامبر خدا را خارج كرد، به دنبال پيامبر ٦، روانه شد و شبها راه مىپيمود و روزها پنهان مىشد تا به مدينه رسيد.
و چون خبر آمدن على ٧ به پيامبر ٦ رسيد، فرمود: «على را برايم فرا بخوانيد».
گفته شد: اى پيامبر خدا! نمىتواند راه برود.
پس پيامبر ٦ نزدش آمد و چون او را ديد، در گردنش آويخت و از [ديدن] ورم پاهايش كه خون از آنها چكّه مىكرد، دلش سوخت و گريست. پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاى على ٧ را مسح كرد و براى سلامتش دعا كرد. على ٧ تا زمان شهادتش از پاهايش ناراحتى نديد.
١٢٩. امام على ٧: چون پيامبر خدا براى هجرت به مدينه [از مكّه] خارج شد، به من فرمان داد كه پس از او [در مكّه] بمانم تا امانتهايى را كه از مردم، نزد او بود و بدان سببْ «امين» ناميده مىشد، بازگردانم.
سه روز [براى بازگرداندن امانتها در مكّه] ماندم و حاضر و بيدار بودم و يك روز هم غايب نشدم. سپس حركت كردم و مسير پيامبر خدا را پيمودم تا بر [محلّه] بنى عمرو بن عوف كه پيامبر خدا در آنجا اقامت گزيده بود وارد شدم و در خانه