دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٣ - ١/ ٣ مادر
پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوايى!
سپس پيامبر خدا به او گفت: «من از خدا مىخواهم كه تو را پوشيده برانگيزد».
و نيز شنيد كه پيامبر ٦ از فشار قبر ياد مىكند. پس گفت: واى از ناتوانى!
پس پيامبر خدا به او فرمود: «من از خدا مىخواهم كه از اين (فشار قبر)، كفايتت كند».
و روزى فاطمه به پيامبر خدا گفت: مىخواهم اين كنيزم را آزاد كنم.
پس پيامبر ٦ به او فرمود: «اگر چنين كنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مىرهانَد».
پس چون بيمار شد، پيامبر خدا را وصىّ خود قرار داد و از او خواست كه خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پيامبر خدا وصيّت كرد و ايشان هم وصيّتش را پذيرفت.
روزى پيامبر ٦ نشسته بود كه امير مؤمنان، گريان نزدش آمد. پيامبر ٦ به او فرمود: «چه چيز گريانت كرده است؟».
گفت: مادرم فاطمه درگذشت.
پيامبر خدا فرمود: «و نيز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگريست و گريست. سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى كه [از كار غسل] فارغ شديد، پيش از آگاه كردن من، كارى نكنيد».
پس چون فارغ شدند، به ايشان خبر دادند. پيامبر ٦، پيراهن زيرينش را به آنان داد و فرمان داد كه او را در آن كفن كنند و به مسلمانان گفت: «هرگاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم، از من بپرسيد: چرا آن را كردى؟».
پس چون زنان از غسل و كفن او فارغ شدند، پيامبر ٦ به درون آمد و جنازه او را بر دوش خود حمل كرد و پيوسته زير جنازهاش بود تا بر سرِ قبرش آورد. سپس آن را بر زمين نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابيد. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او زمزمه كرد ....