دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٩ - فصل ششم ضربه سرنوشتساز در جنگ خندق
١٨٤. الإرشاد به نقل از زهرى: در جنگ احزاب، عمرو بن عبدِ وَد و عِكرَمة بن ابى جهل و هُبَيرة بن ابى وَهْب و نَوفَل بن عبد اللّه بن مُغَيره و ضرار بن خطّاب، به سوى خندق آمدند و گِرد آن گشتند تا جاى باريكى بيابند و از آن بگذرند تا آن كه به جايى رسيدند و اسبهايشان را وادار كردند كه از آن بجهند.
پس، از خندق عبور كردند و با اسبهايشان در ميان خندق و [ناحيه] سَلع، جولان دادند و مسلمانان ايستاده بودند و هيچ كس به سوى آنان نمىرفت و عمرو بن عبد وَد، هماورد مىطلبيد و به مسلمانانْ طعنه مىزد و مىگفت:
و بىگمان، صدايم از اين ندا گرفت:
آيا در ميان شما مبارزى هست؟!
و بارها، على بن ابى طالب ٧ از ميان مسلمانان برخاست تا با او بجنگد و هر بار، پيامبر خدا فرمان مىداد كه بنشيند، به انتظار آن كه كس ديگرى تحرّكى از خود، نشان دهد. مسلمانان به خاطر ترس از عمرو بن عبد وَد و كسانى كه به همراه او بودند، هيچ حركتى نمىكردند، چنان كه گويى پرنده بر سرشان نشسته بود!
چون نداى مبارزطلبى عمرو بالا گرفت و امير مؤمنان، مكرّر برخاست، پيامبر خدا به او فرمود: «اى على! نزديك من بيا».
او نزديك آمد. پيامبر ٦، دستارش را از سر برداشت و بر سر على ٧ گذاشت و شمشير خود را به او داد و گفت: «كارت را انجام ده!».
سپس فرمود: «خدايا! او را يارى كن».
على ٧ بهسوى عمرو شتافت. جابر بن عبداللّه انصارى هم با او بود تا ببيند على ٧ و عمرو چه مىكنند. پس چون امير مؤمنان به عمرو رسيد، به او فرمود: «اى عمرو! تو در جاهليت مىگفتى: هيچ كس مرا به سه چيز فرا نمىخوانَد، مگر آن كه همه يا يكى از آنها را مىپذيرم».
عمرو گفت: آرى.
[امير مؤمنان] فرمود: «پس من تو را به گواهى دادن بر يگانگى خداوند، رسالت محمّد ٦ و تسليم شدن در برابر پروردگار جهانيان فرا مىخوانم».
عمرو گفت: اى برادر زاده! اين را از من مخواه.
امير مؤمنان به او فرمود: «بدان كه اگر آن را مىپذيرفتى، برايت بهتر بود».
سپس گفت: «پيشنهاد ديگرى هم هست».
گفت: چيست؟
گفت: «از همانجا كه آمدهاى، بازگرد».
گفت: زنان قريش، هيچگاه از اين، سخن نخواهند گفت.
گفت: «كار ديگرى هم هست».
گفت: چيست؟
گفت: «پياده شوى و با من بجنگى».