دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٣ - ٣/ ١ ازدواج با فاطمه دختر پيامبر
گونهاى كه برخى از آنان، در پيش خود گمان مىبردند كه پيامبر خدا از ايشان ناراحت شده و يا وحى آسمانى درباره ايشان بر پيامبر ٦ نازل شده است.
٨١. السنن الكبرى به نقل از مجاهد، از امام على ٧: از فاطمه ٣ دختر پيامبر ٦، خواستگارى شده بود. زنى از بستگانم به من گفت: آيا مىدانى كه فاطمه ٣ خواستگارى شده است؟
گفتم: نه (يا آرى).
گفت: تو هم او را خواستگارى كن.
گفتم: آيا من چيزى دارم كه با آن به خواستگارى بروم؟
پس به خدا سوگند، هماره مرا اميد داد تا اين كه به حضور پيامبر ٦ رسيدم و چون او را بزرگ و گرامى مىداشتيم، هنگام نشستن در پيش روى ايشان، زبانم بند آمد و نتوانستم چيزى بگويم.
پيامبر ٦ فرمود: «آيا حاجتى دارى؟».
پس ساكت ماندم. آن را سه بار تكرار كرد و فرمود: «شايد به خواستگارى فاطمه آمدهاى؟».
گفتم: آرى، اى پيامبر خدا.
فرمود: «آيا چيزى دارى كه مهرش كنى؟».
گفتم: نه به خدا سوگند، اى پيامبر خدا.
فرمود: «پس زرهى را كه بدان مسلّحت كرده بودم، چه كردى؟».
گفتم: به خدا سوگند، آن، زرهى ساخته عشيره حُطَم است و بيش از چهار صد درهم نمىارزد.
فرمود: «برو كه او را به ازدواجت درآوردم و همان زره را مهريه ازدواج كن و برايش بفرست».
٨٢. الأمالى، طوسى به نقل از ضحاك بن مزاحم: شنيدم كه على بن ابى طالب ٧ گفت: ابو بكر و عمر به نزد من آمدند و گفتند: چرا نزد پيامبر خدا نمىروى تا فاطمه ٣ را خواستگارى كنى؟
مننزد پيامبر خدا رفتم. چون مرا ديد، خنديد و فرمود: «اى ابو الحسن! به چه كار آمدهاى و حاجتت چيست؟».
خويشاوندى و سابقهام در اسلام و يارى كردن او و جهادم را ذكر كردم. پس فرمود: