اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٨٥ - «باب شصت و سيم» در ذكر مجلس حضرت امام رضا(ع) با اهل
برگشتند و من با گروهى از اصحاب خود بودم چون محمد بن جعفر بسوى من فرستاد پس بنزد او آمدم و بمن گفت كه اى نوفلى آيا نديدى آنچه را كه صديق و آشناى تو آن را آورد نه بخدا قسم كه من گمان نداشتم كه على بن موسى هرگز در چيزى از اين فرو رفته باشد و ما او را باين نشناخته بوديم كه در مدينه در علم كلام كار كرده باشد يا اصحاب كلام در نزد او اجتماع كرده باشند من گفتم كه حاجيان در نزد او مىآمدند و او را از چيزى چند از حلال و حرام خويش ميپرسيدند و او ايشان را جواب ميداده و بسا است كه كسى كه بجهت حاجتى در نزد او مىآمده با او تكلم كرده باشد محمد بن جعفر گفت كه اى ابو محمد بدرستى كه من بر او ميترسم كه اين مرد يعنى مأمون بر او حسد برد و او را زهر دهد يا با او بليه سختى را بعمل آورد پس بر او اشاره نما بباز ايستادن از اين چيزها من گفتم كه در آن هنگام از من نمىپذيرد و آن مرد چيزى را غير از امتحان او اراده ندارد تا آنكه بداند كه آيا چيزى از علم پدرانش : در نزد او است محمد بمن گفت كه باو بگو كه عمويت اين باب را ناخوش داشته و دوست داشته كه بجهت خصلتهاى پراكنده و جهات مختلفه از اين چيزها باز ايستى پس من در هنگامى كه بجانب منزل امام رضا ٧ برگرديم او را خبر دادم بآنچه از عمويش محمد بن جعفر واقع شده بود حضرت تبسم نمود و فرمود كه خدا عمويم را نگاه دارد چه شناسايم باو كه چرا اين را ناخوش داشته و علت كراهتش را ميدانم اى غلام بسوى عمران صابى شو و او را نزد من آورد من عرض كردم كه فداى تو گردم من موضع او را مىشناسم و ميدانم كه در كجا است او در نزد بعضى از برادران ما از شيعيانست فرمود باكى نيست اسبى را نزديك او آوريد تا سوار شود پس من بسوى عمران صابى شدم و او را بخدمت حضرت آوردم حضرت باو مرحبا و خوش آمدى فرمود و جامه را طلبيد و او را خلعت داد و آن جامه را بر او پوشانيد و او را سوار گردانيم و مراد اينست كه اسبى را باو عطاء فرمود و ده هزار درهم طلبيد و او را بآن صله داد من عرض كردم كه فداى تو گردم فعل جدت امير المؤمنين ٧ را حكايت نمودى و كار او كردى فرمود كه همچنين دوست ميداريم بعد از آن حضرت ٧ طعام شام را طلبيد و مرا از طرف راست و عمران را از طرف چپ خود نشانيد تا چون فارغ شديم بعمران