اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٣٧ - باب پنجاه و نهم در ذكر اطفال و عدل خداى عز و جل در باب ايشان
باشد بر در بهشت خشمناك ميگردد بطورى كه از خشم و دلتنگى شكمش ورم دارد پس خداى عز و جل باو ميفرمايد كه داخل بهشت شو عرض ميكند نميشوم تا پدر و مادرم پيش از من داخل شوند بعد از آن خداى عز و جل بفرشته از فرشتگان ميفرمايد كه پدر و مادرش را بنزد من آوريد بعد از آنكه مىآيند امر ميفرمايد كه ايشان را بسوى بهشت برند و بآن طفل ميفرمايد كه اين بفضل رحمت و افزونى مهربانى منست از براى تو و بعضى لفظ اين حديث را كه بخشمناك مذكور شد تفسير بممتنع كردهاند و اين امتناع امتناع طلب است نه سر كشى.
حديث كرد ما را پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس از محمد بن احمد بن يحيى كه گفت حديث كرد ما را محمد بن وليد از حماد بن عثمان از جميل بن دراج از حضرت صادق ٧ كه گفت آن حضرت را از اطفال پيغمبران : سؤال كردم فرمود كه ايشان چون اطفال سائر مردمان نيستند و گفت كه آن حضرت را سؤال كردم از ابراهيم پسر رسول خدا ٦ كه اگر باقى مانده بود صديق بود و فرمود كه اگر مانده بود بر طريقه پدرش ٦ مىبود.
بهمين اسناد از حماد بن عثمان از عامر بن عبد اللَّه روايت است كه گفت از حضرت صادق ٧ شنيدم كه ميفرمود بر سر قبر ابراهيم پسر رسول خدا ٦ شاخ درخت خرمائى بود كه آن را از آفتاب سايه ميداد و نميگذاشت كه آفتاب بر آن بتابد و چون آن شاخه خشك شد نشانه قبر برطرف شد و جاى آن را كسى ندانست و حضرت ٧ فرمود كه ابراهيم پسر رسول خدا ٦ مرد و او را هجده ماه بود پس خداى عز و جل شير خوردنش را در بهشت تمام گردانيد.
«مترجم گويد» كه مؤلف گفته كه مصنف اين كتاب در باب اطفال و احوال ايشان ميگويد كه وجه در معرفت عدل و جور و راه بسوى تميز دادن اينها همان ميل طباع بسوى چيزى و نفرت آنها از آن چيز نيست و بدرستى كه آن استحسان عقل است كه عقل آن را خوب و نيكو شمرد تا عدول باشد و استقباح آنست كه عقل آن را زشت شمرد تا جور باشد و از براى همين جائز نباشد كه ما بقبح فعلى از افعال قطع كنيم بجهت