اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٤٠٨ - باب پنجاه و هشتم در بيان قضاء و قدر و فتنه يعنى آزمايش و روزىها و نرخها و قدرتهاى معين
حالى كه بر اسب خود سوار بود و آن اسب در زير رانش بغايت از جا بدر ميرفت و على ٧ بر اسب رسول خدا ٦ كه مرتجز نام داشت سوار بود و حربه رسول خدا ٦ در دستش و شمشير آن حضرت را كه ذو الفقار نام داشت حمائل كرده بود مردى از اصحابش عرض كرد كه يا امير المؤمنين خود را نگاهدارى كن كه ما ميترسيم كه اين ملعون تو را غافل كند و ناگاه بكشد على ٧ فرمود كه اگر اين را گفتى بدرستى كه او بر دينش مأمون نيست و بدرستى كه او از همه ستمكاران بد بختتر و از آنها كه بر امامان راه راست يافتگان خروج كردهاند ملعونتر است و ليكن اجل كه مدت معينى است كافى است كه پاسبان باشد و هيچ يك از مردمان نيست مگر آنكه با او فرشتگانى چندند نگاه دارندگان كه او را نگاه ميدارند از آنكه در چاهى درافتد يا ديوارى بر او فرود آيد يا بدى باو برسد پس هر گاه اجلش برسد و وقت آن در آيد در ميان او و آنچه باو ميرسد رهاكننده و مانع نشوند و همچنين من هر گاه اجلم برسد و هنگام آن بيايد بدبختترين اين امت بر انگيخته شود و اين را از اين رنگ كند و بريش و سر خويش اشاره فرمود و فرمود در حالى كه عهديست معهود و وعده كه دروغى در آن نيست و مؤلف گفته كه اين حديث طول دارد و ما موضع حاجت را از آن فراگرفتيم و اين را بتمامه در كتاب دلائل و معجزات اخراج كرديم.
حديث كردند ما را پدرم و محمد بن حسن بن احمد بن وليد «رضى» گفتند كه حديث كردند ما را محمد بن يحيى عطار و احمد بن ادريس هر دو از محمد بن احمد بن يحيى بن عمران اشعرى از ابراهيم بن هاشم از على بن معبد از عمر بن اذنيه از زراره كه گفت شنيدم از حضرت صادق ٧ كه ميفرمود چنان كه آغاز نعمتها از خداى عز و جل است و آن را بشما عطاء فرموده همچنين بدى از نفسهاى شما است و هر چند كه قدر خدا با آن جارى و روان شده باشد.
پدرم «ره» گفت كه حديث كرد ما را احمد بن ادريس گفت كه حديث كرد ما را محمد بن احمد از يوسف بن حارث از محمد بن عبد الرحمن عزرمى از پدرش عبد الرحمن باسناد خويش كه آن را مرفوع ساخته تا كسى كه گفت شنيدم از رسول