اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٤١ - «باب چهل و دويم» در اثبات حدوث عالم
و در حالت اول بودنش دخول او است در عدم و صفت ازل و عدم كه بمعنى هميشگى و نايابى است هرگز در يك چيز جمع نخواهد شد عبد الكريم گفت گيرم كه در جارى شدن دو حالت و دو زمان بنا بر آنچه ذكر كردى دانستى و بر حدوث آنها استدلال كردى پس اگر چيزها بر كوچكى و خوردنى خود باقى بمانند از كجا تو را روا باشد كه بر حدوث آنها استدلال كنى حضرت ٧ فرمود كه ما سخن نميكنيم مگر بر اين عالم موضوع پس اگر اين را برداريم و غير اين را بگذاريم در آن سخن گوئيم و ليكن تو را جواب دهم از آنجا كه فرض كردى كه تو ما را الزام ميدهى و ميگوئيم كه اگر چيزها برخوردى خود دوام داشته باشند هر آينه در وهم و خيال چنان باشد كه در هر زمان كه چيزى از آن بسوى مثلثش ضم شود بزرگتر باشد و در جواز تغيير بر آن بيرون رفتن آنست از قدم چنان كه در تغييرش دخولش در حدوث ظاهر شد تا آنكه در پس آن چيزى از برايت ظاهر شود اى عبد الكريم پس عبد الكريم منقطع و رسوا شد و چون در سال آينده بود با او در حرم مكه ملاقات نمود پس بعضى از شيعيانش بآن حضرت عرض كرد كه ابن ابى العوجاء مسلمان شده حضرت صادق ٧ فرمود كه او از اين كورتر است و مسلمانان نخواهد شد و چون عبد الكريم حضرت صادق ٧ را ديد گفت كه سيد من و آقاى من حضرت صادق ٧ باو فرمود كه چه تو را كه مردمان در آنند از ديوانگى و سر تراشيدن و سنك انداختن حضرت صادق ٧ فرمود كه اى عبد الكريم تو هنوز بر سركشى و گمراهى خودى و عبد الكريم رفت كه سخن گويد حضرت باو فرمود كه در حج جدال و خصومتى نيست و رداى خود را از دستش كشيد و فرمود كه اگر امر چنان باشد كه تو ميگوئى و حال آنكه چنان نيست كه تو ميگوئى ما نجات يافتيم و تو نجات يافتى و اگر امر چنان باشد كه ما ميگوئيم و حال آنكه آن چنانست كه ما ميگوئيم ما نجات يافتيم و تو هلاكشده پس عبد الكريم رو بكسانى آورد كه همراه او بودند و گفت كه در دلم دردى يافتم كه از غايت خشم پيدا شده پس مرا برگردانيد او