اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٣١٠ - «باب سى و هفتم» در رد بر نسطوريه از فرق نصارى
هشام گفت پس پيش از فرود آمدن اين روح نام همه آن يكى بود يا نامش دو بود بريهه گفت كه همه آن يكى و يكروح بود هشام گفت كه راضى شدى كه بعضى از آن را پسر و بعضى از آن را پدر قرار دهى بريهه گفت نه زيرا كه نام پدر و نام پسر يكى است هشام گفت پس پسر پدر پدر و پدر پسر پسر است پس پدر و پسر يكى است اسقفها بزبان خود ببريهه گفتند كه هرگز مثل اين بتو نگذشت و بكسى بر نخوردى كه مانند اين مرد باشد برميخيزيم پس بريهه سرگردان شد و رفت كه برخيزد هشام باو در آويخت و گفت چه تو را از دين اسلام منع ميكند آيا در دلت درديست كه از غايت خشم بهمرسيده باشد پس آن را بگو و اگر نه تو را از نصرانيت يك مسأله مىپرسم كه امشب بر سر آن شب بروز آورى كه خواب نكنى و شب همه در فكر آن باشى پس صبح كنى و تو را همت و مقصودى غير از من نباشد كه تمام اوقات خود را صرف اين كنى كه مرا ببينى اسقفها گفتند كه اين مسأله را مخواه چه شايد كه آن تو را در شك اندازد راوى ميگويد كه بريهه گفت كه اى ابا الحكم آن مسأله را بگو هشام گفت مرا خبر ده كه پسر آنچه را كه در نزد پدر است ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت پس پدر ميداند آنچه را كه پسر آن را ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند راوى ميگويد كه پس بريهه غمگين و اندوهناك برگشت تا بمنزل خود شد زنش كه او را خدمت ميكرد گفت مرا چه مىشود كه تو را اندوهناك و غمگين مىبينم بريهه سخنانى را كه در ميان او و هشام واقع شده بود از برايش حكايت نمود آن زن گفت