زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٨٩ - (معجزات و كرامات حضرت عسكرى
بسيار خوشم مىآمد و همواره در مجالس و محافل از خصوصيات وى گفتگو ميكردم، يكى از روزها خدمت ابو محمّد رسيدم فرمود: اسبت در كجا است؟ عرض كردم: اكنون در خانه شما است، فرمود: اگر ميتوانى او را تا شب نرسيده عوض كن! و تأخير نينداز.
راوى گويد: در اين هنگام شخصى داخل شد و كلام ما با امام ٧ قطع شد، من در حالى كه در فكر فرو رفته بودم از جاى خود حركت كردم و به منزلم رفتم و جريان را با برادرم در ميان گذاشتم، برادرم گفت: من در اين باره نميتوانم چيزى بگويم، من هم دلم نيامد كه اسبم را بفروشم و يا عوض كنم زيرا دوست نداشتم او را در دست ديگرى به بينم.
هنگامى كه شب رسيد و از قرائت نماز فارغ شديم، نگهبان اسب آمد و گفت:
اى مولاى من اسب تو مرده است، من از اين قضيه بسيار اندوهگين شدم و يقين كردم كه حضرت ابو محمّد مقصودش همين جريان بوده است، پس از اين واقعه خدمت آن جناب رسيدم و با خود ميگفتم: اى كاش حضرت اسبى بمن ميداد، هنگامى كه نشستم فرمود: آرى ما مركبى را به جاى آن مركب بشما خواهيم داد، امام ٧ به غلامش دستور داد استر مرا به او بدهيد، پس از اين فرمود: اين از اسب بهتر است زيرا كه هم تند راه ميرود و هم عمرش زياد است.
٣- ابو هاشم گويد: در خدمت حضرت ابو محمّد ٧ بودم، كه براى يكى از اهل يمن استيذان كردند، پس از اينكه اذن ورود داده شد ناگهان مردى زيبا و بلند قامت و خوش هيكل وارد شد و بر آن حضرت به عنوان ولايت سلام كرد و حضرت هم جواب او را دادند و امر بجلوس كردند، و او هم در كنار من نشست، من با خود گفتم: كاش ميدانستم اين مرد كيست؟ حضرت فرمود: اين پسر همان اعرابيه است كه پدران من بر سنگريزههاى وى مهر زدهاند.
بعد از اين فرمود: حاجت خود را بيان كن، وى سنگريزهاى را بيرون كرد كه كوشهاش املس بود، حضرت ابو محمّد او را گرفت و مهر خود را بر وى فرود آورد و نقش بست، گويا من اكنون او را مشاهده ميكنم و ميخوانم «الحسن بن علي» در آن ثبت