زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٧٦ - (معجزات حضرت هادى
٤- ابو هاشم جعفرى گويد: در هنگامى كه «بغاء» وارد مدينه شد من هم در آنجا بودم، بغاء در ايام واثق باللَّه به مدينه آمد تا اعراب را دستگير كنند، حضرت هادى فرمود: مرا به لشكرگاه اين مرد ترك ببريد تا به بينيم وى چه كار ميكند، از مدينه بيرون شديم و بطرف آنان رفتيم، ناگهان يكى از آنها بر ما عبور كرد و حضرت هادى با وى به تركى سخن گفتند.
مرد تركى از اسب فرود آمد و از پاى مركب حضرت هادى بوسيد، راوى گويد:
آن مرد ترك را سوگند دادم كه امام هادى به شما چه گفت، وى جواب داد اين مرد پيغمبر است؟ گفتم: اين پيغمبر نيست، گفت: وى مرا بنامي خواند كه در بلاد تركى در كودكى مرا به آن نام ميخواندند و تا كنون احدى از آن نام اطلاع ندارد.
٥- ابو هاشم گويد: من خدمت حضرت هادى ٧ رسيدم و آن جناب با من به زبان هندى سخن گفت، و من نتوانستم جواب او را به خوبى بدهم، در اين هنگام امام ٧ از دلوى كه پر از ريگ بود يك دانه ريگ را بر دهان خود گذاشته و آن را مكيدند، پس از آن به من دادند و من او را در دهان خود گذاشتم، به خداوند قسم هنوز از خدمت آن جناب مرخص نشده بودم كه با هفتاد و سه زبان سخن گفتم كه يكى از آنها زبان هندى بود.
٦- ابو هاشم گويد: با حضرت هادى ٧ به خارج سامراء رفتيم كه با بعضى از آل ابى طالب ملاقات كنيم، چون ملاقات وى مختصرى طول كشيد و ما در انتظار بوديم تا نگهبان او بيايد، لذا روكش زين اسب را بر زمين پهن كردم و حضرت روى او نشست و با هم بگفتگو پرداختيم.
عرض كردم: من دستم از دنيا تهى شده و چيزى ندارم، در اين هنگام امام هادى ٧ مشتى از آن رملها را برداشت و به من داد و فرمود: جريان را بكسى اطلاع نده، من رملها را با خود نگهداشتم هنگامى كه به خانه مراجعت كردم ديدم رملها مانند طلا ميدرخشيد.
بعد از اين زرگرى را به خانه دعوت كردم و گفتم: اينها را براى من آب كنيد،