زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٧٧ - (بيعت انصار)
جلوگيرى كنند و او را در شهر و قبيله خود جا دهند، پيغمبر سه نفر از بزرگان ثقيف را كه با هم برادر بودند كنار يك ديگر مشاهده كردند، اينها عبد ياليل بن عمرو، و حبيب بن عمرو، و مسعود بن عمرو بودند كه از رؤساء ثقيف بشمار ميرفتند.
حضرت رسول ٦ جريان خود را با آنان در ميان گذاشت و دعوت خويش را اظهار نمود، و از ظلم و ستم قريش آنها را آگاه كرد، يكى از آنها گفت: من پرده كعبه را دزديده باشم اگر تو پيغمبر خدا باشى!، ديگرى گفت: مگر خداوند عاجز بود كه تو را بفرستد، ميخواست ديگرى را كه قدرت و نيرو داشت براى رسالت بفرستد سومى گفت: بخدا قسم من پس از اين با شما سخن نخواهم گفت، اگر شما پيغمبر باشى بزرگتر از اين هستى كه كسى مانند من با شما گفتگو كند، و اگر دروغ بگوئى و پيغمبر نباشى باز هم بدتر از اين ميباشى كه با شما سخن بگويم؟!.
اين سه برادر حضرت رسول ٦ را استهزاء و ريشخند نمودند، و جريان او را در ميان مردم افشا كردند، هنگامى كه پيغمبر خواست از طائف بيرون رود، اراذل و ولگردان به تحريك اين سه نفر در طرفين راه قرار گرفتند، و خاتم النبيين را سنگ باران كردند، و پاهاى مبارك آن بزرگوار را مجروح و خون آلود نمودند.
حضرت رسول از دست آنها رهائى پيدا كرد در حالى كه خون از قدمهايش جارى بود، در اين موقع پيغمبر به كنار ديوارى رفت و در سايه درختى نشست، در حالى كه از شدت درد و رنج فوق العاده ناراحت بنظر ميرسيد، در اين هنگام خاتم- النبيين ٦ متوجه شد كه عتبه و شيبة پسران ربيعه در ميان باغ هستند، و از جهت عداوتى كه اين دو برادر با حضرت داشتند، پيغمبر از ديدن آنان ناراحت گرديد.
عتبة و شيبة نيز پيغمبر را ديدند كه در كنار ديوار باغ آنها نشسته، غلام خود را كه «عداس» نام داشت و از اهل «نينوا» بود با مقدارى انگور نزد حضرت رسول فرستادند، هنگامى كه عداس خدمت آن جناب رسيد پيغمبر از وى سؤال كرد شما از اهل كجا هستى؟ عرض كرد: من از اهل نينوا ميباشم، فرمود: از شهر بنده صالح يونس بن متى ميباشى؟ عداس عرض كرد: تو از يونس بن متى چه خبرى دارى؟