زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٥٧٢ - (دلائل حضرت صاحب الامر
(دلائل حضرت صاحب الامر ٧)
١- محمد بن يعقوب از محمد بن ابراهيم بن مهزيار روايت ميكند كه من در هنگام وفات حضرت امام حسن عسكرى ٧ دچار شك و ترديد شدم، در نزد پدرم اموال زيادى جمع شده بود و او اموال را برداشت و سوار كشتى گرديد و من هم با وى حركت كردم و قصد مشايعت او را داشتم، پس از مختصرى راهپيمائى، پدرم گرفتار تب شديدى شد و گفت: اى پسر مرا برگردان كه اينك مرگ من فرا رسيد.
پس از اين به من گفت: از خدا بترس و اين اموال را به اهلش برسان و بعد از وصيت مرد، من با خود گفتم: پدرم مقصودش اين بود كه اموال در راه بدى خرج نگردد، و اكنون من اين اموال را برميدارم و به عراق ميروم و در كنار شط منزلى كرايه ميكنم و كسى را هم از جريان كارم اطلاع نميدهم، و اگر چنانچه مطلب مانند زمان عسكرى ٧ بر من روشن شد مال را به اهلش برميگردانم و اگر معلوم نگرديد با همين پولها مشغول عيش و نوش ميشوم.
در اين هنگام بطرف عراق حركت كردم و در كنار شط منزلى را كرايه كردم و چند روز از اقامت من نگذشته بود كه ناگهان رقعهاى بدستم رسيد، هنگامى كه رقعه را از نامهرسان گرفتم ديدم در نامه نوشته شده: اى محمد اكنون با خود مقدارى پول دارى، و بالاخره تمام جريان و قضيه مرا نوشته بود و من از اين نامه در شگفت شدم و پولها را به قاصد دادم، چند روز در تعقيب اين جريان مغموم و محزون بودم بار ديگر براى من نامهاى رسيد و در آن نوشته بود كه ما تو را در جاى پدرت نصب كرديم و اينك حمد خداوند را به جاى آور.
٢- و از ابو عبد اللَّه شيبانى روايت كرده كه گفت: مقدارى اثاثيه كه از آن جمله يك دست بند طلائى بود و تعلق به مرزبانى حارثى داشت خدمت آن جناب رسانيدم، تمام اشياء را جز دست بند طلائى پذيرفت و مرا امر كرد دست بند را بشكنم، هنگامى كه دست بند را شكستم در ميان آن آهن و مس مشاهده كردم، پس از استخراج آهن