زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٩٦ - (مناقب حضرت عسكرى
و او را با كنيه ذكر كردند، و حال اينكه در نزد پدرم جز خليفه و يا وليعهد و يا كسانى را كه خليفه اجازه داده بود حق نداشتند احدى را با كنيه ياد كنند.
در اين هنگام مردى گندمگون و زيبا اندام و خوش صورت كه جلال و شكوه از هيئتش نمايان بود وارد شد، هنگامى كه چشم پدرم بر وى افتاد از جاى خود حركت كرد و بطرف وى براه افتاد، و من نديده بودم پدرم از كسى اين اندازه احترام بگذارد، هنگامى كه نزد پدرم رسيد وى با او معانقه كرد و از چهرهاش بوسيد و به صدر مجلس و در مصلاى خود جاى داد و خود در مقابلش نشست و با وى به سخن گفتن پرداخت و اظهار خشوع و خضوع ميكرد.
من از اين جريان سخت در تعجب افتادم، كه ناگهان حاجب رسيد و گفت: اينك موفق مىآيد، هنگامى كه موفق نزد پدرم مىآمد ابتداء نگهبانان و امراء وارد ميشدند، در اين موقع همگان قيام كردند و بين پدرم تا درب منزل دو صف از مردم بسته شد و اينان در اين جا توقف ميكردند تا موفق وارد شود و پس از مدتى كه از مجلس بيرون ميشد آنها هم ميرفتند.
پدرم در اين هنگام با حسن بن على گرم صحبت بود تا آنگاه كه غلامان مخصوص موفق آمدند و معلوم شد كه اكنون خودش هم وارد خواهد شد، پدرم گفت: فدايت گردم اگر ميل دارى شما هم برخيز، پس از اين به نگهبانش گفت: اين را ببريد پشت صفها تا موفق او را نبيند، حسن بن على و پدرم از جاى خود حركت كردند و او از پدرم خداحافظى كرد و رفت، من از اين جريان سخت در فكر افتادم و از رفتار پدرم با وى متعجب شدم تا آن گاه كه شب رسيد.
هنگامى كه پدرم شب نماز خود را خواند و نشست، من هم مقابلش نشستم و كسى هم در آنجا نبود، پدرم گفت: اى احمد آيا حاجتى دارى؟ گفتم آرى اى پدر، اين مرديكه صبح اين جا آمد و شما از وى احترام و تجليل كردى كه بود؟ پدرم گفت: آن امام رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، پدرم بعد از اين جمله سكوت كرد و چيزى نگفت.