زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٣٤ - (معجزات حضرت رضا
٩- عبد الرحمن بن ابى نجران و صفوان بن يحيى گويند: حسين بن قياما واسطى كه از رؤساء واقفيه بود نزد ما آمد و بوسيله ما از حضرت رضا اذن ورود خواست ما هم درخواست وى را عرضه داشتيم و مورد قبول هم واقع شد، هنگامى كه مقابل آن جناب قرار گرفت عرض كرد: شما امام هستى؟ فرمود آرى گفت: من گواهى ميدهم كه تو امام نيستى.
حضرت رضا ٧ مدتى سرش را پائين انداخت و سپس سرش را بلند كرد و گفت از كجا دانستى كه من امام نيستم، عرض كرد: ما از حضرت صادق ٧ روايت داريم كه وى فرمود: امام عقيم نميشود، شما اكنون چندين سال از عمرت ميگذرد هنوز اولاد ندارى.
حضرت بار ديگر سرش را پائين انداخت و پس از مدتى سر خود را بلند كرد و فرمود: به خداوند سوگند چند روز و شبى از عمرم نخواهد گذشت كه خداوند فرزندى به من عنايت خواهد كرد، عبد الرحمن گويد: ما اين روز را حساب كرديم يك سال نگذشت كه خداوند ابو جعفر را به آن حضرت مرحمت كرد.
١٠- عبد اللَّه بن عبد الرحمن معروف بصفوانى گويد: قافلهاى از خراسان بطرف كرمان حركت ميكرد در بين راه قطاع الطريق راه را بر آنان گرفتند و اموال آنها را اخذ نمودند، در ميان قافله مردى بود كه بكثرت مال و منال شهرت داشت، دزدان وى را گرفتند و در ميان برف گذاشتند و دهانش را پر از برف كردند.
در اين هنگام دهان اين مرد فاسد شد و زبانش از سخن گفتن باز ماند، پس از اينكه به خراسان مراجعت كرد و شنيد حضرت رضا ٧ بطرف خراسان حركت كرده و اكنون در نيشابور است، وى شبى در خواب ديد كه گويا مردى بوى ميگويد:
فرزند رسول خدا اكنون وارد خراسان شده و از وى داروى شفا بخشى بگير تا از آن سود ببرى.
گويد: مثل اينكه من خدمت حضرت رسيدم و از مرضم از وى پرسشى كردم، فرمود: مقدارى كمون و سعتر و نمك بگير و آنها را با هم ممزوج كن، پس از اين دو بار