زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ٤٣١ - (معجزات حضرت رضا
و امامت او را قبول مينمائيد و امام پس از وى را هم مىپذيريد، گويد: عرض كردم:
فرزند او كيست؟ فرمود: نام او محمد است، گفتم: به امامت اين هم راضى شدم و تسليم گرديدم.
اخبار و روايات در اين باره زياد است و بهمين اندازه اكتفاء ميكنيم.
(معجزات حضرت رضا ٧)
اهل روايت از عامه و خاصه بسيارى از كرامات و دلالات او را در كتب خود آوردهاند بعضى از اين آيات در حال زندگى، و پاره بعد از وفات وى بمعرض ظهور و بروز رسيده است، ما اينك چند مورد از آنها را در زير ذكر ميكنيم.
١- على بن احمد بن وشاء كوفى گويد: من از كوفه بطرف خراسان حركت كردم دخترم گفت: اين پارچه را بگير و در خراسان بفروش و بهاى آن را برايم فيروزه تهيه كن، گويد: من آن پارچه را گرفتم و در ميان اثاثيهام محكم بستم، هنگامى كه وارد مرو شدم و در يكى از مسافرخانه منزل نمودم ناگهان غلامان على بن موسى الرضا عليهما السّلام وارد شدند و گفتند: يكى از علماء ما فوت كرده است و اينك براى كفن وى احتياج به حلهاى داريم.
گفتم: من حله ندارم، آنان رفتند و بار ديگر مراجعت كردند و گفتند: مولاى ما تو را سلام ميرساند و ميفرمايد: شما در نزد خود حلهاى داريد و در فلان جا پنهان كردهاى و اين حله را هم دخترت بشما داده است، تا وى را بفروشى و بهاى وى را برايش فيروزه بخرى، اينك اين بهاى آن حله است، وى حله را به آنان داد و گفت به خداوند سوگند از وى مسائلى را خواهم پرسيد، اگر پاسخم را داد كه معلوم است وى همان است.
گويد: مسائل خود را يادداشت كردم و با شتاب خود را به در خانه او رسانيدم، و ليكن از كثرت جمعيت نتوانستم خود را بوى برسانم، در اين هنگام كه من نشسته بودم ناگهان خادمى از راه رسيد و گفت: اى على بن احمد اينها جواب مسائل تو است