زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ١٦٩ - ٤٦ - غزوه حنين
در پناهگاههاى بيابان خود را مخفى كرده بودند، و ناگهان جماعتى از آنان در حالى كه شمشير و عمود و نيزه در دست داشتند بر ما حمله كردند، و مسلمين فرار نمودند و بطرف مكه مراجعت كردند، و كسى متوجه كسى نشد، و حضرت رسول نيز بطرف راست رو آوردند و نه نفر از خويشاوندانش كه همه از فرزندان عبد المطلب بودند، پيرامون او گرفتند.
در اين هنگام مالك بن عوف بطرف پيغمبر آمد و گفت: محمد را بمن نشان دهيد، هنگامى كه وى حضرت رسول را شناخت به آن جناب حمله آورد، و مالك مردى دراز قد و كم عقل بود، يكى از مسلمين با او روبرو شد و بدست مالك كشته شد، بعضى گفتهاند: اين مقتول ايمن بن ام ايمن بوده است.
پس از اين جريان مالك بن عوف اسب خود را نهيب زد تا به حضرت رسول حمله كند، ولى اسب او از جاى خود حركت نكرد، در اين وقت كلدة بن حنبل برادر امى صفوان بن اميه كه هنوز جزء مشركين بود فرياد زد: امروز سحر باطل شد! صفوان گفت: خاموش باش! خداوند دهانت را بشكند، اگر من در زير فرمان مردي از قريش واقع شوم بهتر است از اينكه تابع مردى از هوازن قرار گيرم.
محمّد بن اسحاق گفت: شيبة بن عثمان در جنگ حنين گفت: من اكنون خون پدرم را كه در جنگ احد كشته بود از محمد خواهم گرفت، هنگامي كه اراده كردم او را بكشم، ناگهان چيزى بطرفم آمد و دلم را پوشانيد و قدرت اراده را از من سلب كرد، و دانستم كه به كشتن محمد دسترسى نيست.
عكرمه از شيبة روايت ميكند كه او گفت: هنگامى كه محمد را ديدم بدون يار و معين و تنها مانده است، از پدر و عمويم كه در دست علي و حمزه كشته شده بودند ياد كردم و اراده كشتن وى را نمودم تا قصاص خود را از وى بگيرم، در اين هنگام از طرف راست بر وى حمله آوردم، ناگهان متوجه شدم عباس بن عبد المطلب در حالى كه زره سفيدى پوشيده بود بالاى سر محمد ايستاده و گرد و غبار را از وى دور ميكرد.