رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٠٩ - فصل نهم
و ليكن وقتى كه در مقابله آفتاب باشم بر قدر[١] آنكه تقابل افتد از نور او مثالى در آئينه جرم من همچو[٢] صورتهاى ديگر اجسام در آئينه ظاهر شود. چون بغايت تقابل رسم، از حضيض هلاليّت باوج بدريّت ترقى كنم. ادريس از او پرسيد كه دوستى او با تو تا چه حدّيست؟ گفت تا بحدّى كه هر گه[٣] كه در خود نگرم در هنگام تقابل خورشيد را بينم زيرا كه مثال نور خورشيد[٤] در من ظاهر است، چنانكه همه ملاست، سطح و صقالت روى من مستقرّست[٥] بقبول نور او، پس در هر[٦] نظرى كه بذات خود كنم[٧] همه خورشيد را بينم. نبينى[٨] كه اگر آئينه را در برابر خورشيد بدارند[٩] صورت خورشيد[١٠] در و ظاهر گردد، اگر تقديرا آئينه را چشم بودى و در آن هنگام كه در برابر خورشيد است در خود نگريستى همه خورشيد[١١] را ديدى اگر چه آهنست. «انا الشمس» گفتى زيرا كه در خود الّا آفتاب نديدى[١٢]. اگر «انا الحق[١٣]» يا «سبحانى ما أعظم شأنى» گويد عذر او را[١٤] قبول واجب باشد «حتى توّهمت مما دنوت انّك انّى.»
[١] بر قدر: هر قدرS
[٢] همچو: همچون كهS
[٣] هر كه: هر وقتT
[٤] خورشيد: قرص خورشيدT
[٥] مستقرست: مستغرقستT
[٦] در هر: بهرS
[٧] كنم: نگرمS
[٨] نه بينى:-T
[٩] بدارند: آرندS
[١٠] خورشيد:
آفتابT
[١١] خورشيد: آفتابT
[١٢] آفتاب نديدى: كه آفتاب نمىبيندT
[١٣] الحق: الحقى گويدT
[١٤] او را: اوT