رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٤٥٤ - فصل پنجم ابتدا كردن به آنچه وجود نبى ضرورى است در اين عالم
تا باجتماع و معاونت و مشاركت ايشان كار جملگى[١] بر نظام بود. پس بسبب[٢] اجتماع حاجتمند شدند[٣]، بترتيب شهرها و عقد مدينها و قيام نمودن بمصالح و شرايط[٤] آنچه[٥] در بلاد و مدن بكار آيد. پس چون نظام عالم[٦] بدين سبب[٧] حاصل مىآيد[٨]، چاره نباشد[٩] از وجود انسان و بقاى نوع او بمشاركت بنى جنس خويش[١٠]، و مشاركت تمام نمىشد الّا بمعاملت[١١]، و معاملت تمام نمىشد [الّا به سنّتى و عدلى، و سنّت و عدل تمام نمىشد الّا به سنّت نهنده][١٢] و عدلگسترى. و البتّه[١٣] مىبايست كه اين[١٤] سنّت و عدل ميان خلق مستمرّ و مستقيم شود، پس حاجت بود بشخصى كه نبى و ولى[١٥] بود هم از جنس بنى آدم تا آن[١٦] سنّت ميان خلق بگستراند و ظلم و جور و ناراستى محو كند. پس بوجود اين چنين شخصى[١٧] حاجت بيش از آن بود كه بوجود مژه چشم و موى ابرو[١٨] و قعر[١٩] زير قدم و سرخى لبها[٢٠] و اختلاف انگشتان[٢١] و مانند آن كه زيادتست[٢٢] در آفرينش در منافع[٢٣] آدمى. و چون حكمت الهى و قضاى سابق بامثال آفرينش[٢٤] اين زيادات[٢٥] همىرسيد[٢٦] كه بدان[٢٧] حاجت[٢٨] نيست، پس بوجود شخصى چنين[٢٩] كه در عالم اين مصالح عامّ
[١] جملگى: بجملگىH
[٢] بسبب: بدين سببH
[٣] شدند: شدنT
[٤] بمصالح و شرايط: شرايط و مصالحT
[٥] آنچه: و آنچهH
[٦] عالم.-TH
[٧] سبب:
سننT
[٨] مىآيد: مىآمدT
[٩] نباشد: نبودT
[١٠] خويش:-T
[١١] معاملت: معاطاتH
[١٢] الا به سنتى ... نهنده:-T
[١٣] و عدلگسترى و البته:-T
[١٤] اين:-T
[١٥] نبى و ولى: و فى و ملىH
[١٦] آن: اينT
[١٧] اين چنين شخصى: اين شخصH
[١٨] ابرو:
ابروىT
[١٩] قعر: تقعرT
[٢٠] سرخى لبها: سرH
[٢١] انگشتان: انگشتهاT
[٢٢] زيادات: زيادتH
[٢٣] در منافع و منافعT
[٢٤] آفرينش: اين آفرينشH
[٢٥] زيادات:
زيادتH
[٢٦] همىرسيد: نمىرسدT
[٢٧] بدان: بدان بسىS بآنT
[٢٨] حاجت:
حاجتىT
[٢٩] پس بوجود شخصى چنين: بوجود اين چنين شخصT