رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٣٤٤ - (١٢) بستان القلوب يا روضة القلوب
اين محال باشد[١].
(١٦) و بدان كه ارباب حكمت[٢] چون حكم كرده باشند[٣] بر چيزى، اوّل حقيقت آن چيز بدست آوردهاند، بعد[٤] از آن نظر كردهاند در وجوب و امكان و امتناع و بديدهاند[٥] كه چه اقتضا مىكند، پس بر آن منوال رفتهاند[٦] و بر استقراء اعتماد نكردهاند. و استقراء آن باشد كه هر چه در بعض[٧] يابند در كلّ همان حكم كنند، چنانكه كسى گويد[٨] هر حيوانى كه در آتش رود[٩] بسوزد چون لحظهاى درنگ[١٠] كند، و حكم[١١] جزم كند[١٢] بر جمله حيوانات بسوختن، روا بود[١٣] كه سمندر را نديده باشد[١٤] كه آتش او را[١٥] نتواند سوختن.
يا گويد[١٦] جمله[١٧] حيوانات چون چيزى خورند فكّ[١٨] زيرين دهانشان جنبد[١٩]، و روا بود[٢٠] كه نهنگ را نديده باشد[٢١] كه در وقت خاييدن فكّ بالائين[٢٢] او جنبد.
(١٧) و نيز بايد كه[٢٣] هر صنعتى كه چيزى را بود[٢٤][٢٥] از براى خاصيّت آن چيز باشد نه[٢٦][٢٧] براى شركتى كه او را باشد در معنى عامّ، چنانكه[٢٨] گرمى آتش را از[٢٩] براى آنست كه او آتش است نه از براى آنكه او جسم است، كه اگر از براى[٣٠] جسمى بودى بايستى كه همه اجسام گرم بودندى، و ترى آب را[٣١]
[١] باشد: استS
[٢] حكمت: حقيقتS
[٣] حكم كرده باشند: حكم كردهاندS
[٤] بعد: و بعدS
[٥] و بديدهاند: او بديدهاندS
[٦] رفتهاند: برفتهS
[٧] بعض: بعضىS
[٨] كسى گويد.-F
[٩] در آتش رود:+ چون لحظهاى درنگ كندS
[١٠] درنگ: دردناكF
[١١] و حكم: حكمF
[١٢] كند: كنندF ، مىكنندS
[١٣] روا بود: و روا باشدS
[١٤] باشد: باشندF
[١٥] آتش او را: او را آتشS
[١٦] گويد:
گويندF
[١٧] جمله: كه همهS
[١٨] فك: كامF
[١٩] دهانشان جنبد: ايشان بجنبدS
[٢٠] و روا بود: روا بودF
[٢١] باشد: باشندF
[٢٢] فك بالائين: كام بالاشF
[٢٣] بايد كه:-S
[٢٤] چيزى را بود: در چيزى باشدS
[٢٥] چيزى را بود:+ بايدF
[٢٦] از براى خاصيت آن چيز باشد نه:-F
[٢٧] باشد نه:+ كه ازF
[٢٨] چنانكه: هم چنانكهS
[٢٩] گرمى آتش را از: گرمى آتشS
[٣٠] از براى: براىS
[٣١] آب را:
آب كه اگرF