رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٧٩ - فصل ٦
و از هر درى دهليزى دراز[١] ميرود تا هر دو دهليز سر بحجرهاى بر آرد[٢] و در آن حجره دو كرسى نهاده است و يكى بر هر دو كرسى نشسته، و خدمتكارى دارد كه آن را باد خوانند. همه روز گرد جهان مىگردد[٣] و هر خوش و ناخوش كه مىبيند بهرهاى بدو مىآرد و او آن را مىستاند و خرج مىكند، او را بگويد تا داد و ستد[٤] كم كند و گرد فضول نگردد.
(١٥) و از آنجا بدروازه چهارم آيد، و دروازه چهارم فراختر ازين سه دروازه است. و درين دروازه چشمهايست خوش آب و پيرامن چشمه ديواريست از مرواريد، و در ميان چشمه تختيست روان و بر آن تخت يكى نشسته است. او را چاشنى گير خوانند، و او فرق كند ميان چهار مخالف، و قسمت و ترتيب هر چهار او مىتواند كردن[٥].
و شب و روز بدين كار مشغول است، بفرمايد تا آن شغل در باقى كند الّا بقدر حاجت.
(١٦) و از آنجا بدروازه پنجم آيد و دروازه[٦] پنجم پيرامن شهرستان در آمده است. و هر چه[٧] در شهرستان است[٨] ميان اين دروازه[٩] است.
و گرداگرد اين دروازه بساطى گستريده است و يكى بر بساط نشسته چنانكه بساط ازو پر است، و بر هشت مخالف حكم مىكند و فرق ميان هر هشت پديد[١٠] مىكند و يك لحظه ازين كار غافل نيست، او را مفرّق[١١]
[١] دراز: داردT
[٢] برآرد: برآيدS
[٣] مىگردد: مىرودT
[٤] داد و ستد:
ستد و دادT
[٥] كردن: كردT
[٦] و دروازه: در دروازهT
[٧] و هر چه:
شهرستان و هر چهT
[٨] شهرستان است: شهرستانT
[٩] ميان اين دروازه: ميان اين دو دروازهT
[١٠] پديد:-T
[١١] مفرق: معرفS