رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٥٤ - (٨) فى حالة الطفولية
(٤) روزى در خانقاه همىرفتم، پيرى را ديدم در صدر آن خانقاه خرقهاى ملمّع پوشيده، يك نيمه سپيد و يك نيمه سياه. سلام كردم، جواب داد، حال خويش باز گفتم. پير گفت حقّ بدست شيخ است، سرّى كه از ذوق آن ارواح گذشتگان بزرگ در آسمان رقص مىكردند تو با كسى كه روز از شب باز نشناسد باز گوئى، سيلى خورى و شيخ ترا بخود راه ندهد. پير را گفتم كه در آن حال مرا حالى دگر بود و هر چه مىگفتم بىخويشتن مىگفتم. بايد كه سعى نمائى، باشد كه بسعى تو بخدمت شيخ رسم. پير مرا بخدمت شيخ برد. شيخ چون مرا ديد گفت مگر نشنيدى كه وقتى سمندرى بنزديك بط رفت بمهمانى و فصل پائيز بود. سمندر را بغايت سرد بود، بط از حال وى خبر نمىداشت، شرح لذّت آب سرد مىداد و لذّت آب حوض در زمستان، سمندر طيره گشت و بط را برنجانيد و گفت اگر نه آنستى كه در خانه تو مهمانم و از اتباع تو انديشه مىكنم ترا زنده نگذاشتمى و از پيش بط برفت. اكنون تو نمىدانى كه چون با نااهل سخن گوئى سيلى خورى و سخنى كه فهم نكنند بر كفر و ديگر چيزها حمل كنند و هزار چيز ازينجا تولّد كند. مر شيخ را گفتم.
شعر چون مذهب و اعتقاد پاكست مرا از طعنه نااهل چه باكست مرا مرا گفت هر سخن بهر جاى گفتن خطاست و هر سخن از هر كس پرسيدن هم خطاست. سخن از اهل دريغ نبايد داشت كه نااهل را خود از سخن