رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٤٢ - (٧) روزى با جماعت صوفيان
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم روزى با جماعت صوفيان (١) روزى با جماعتى صوفيان در خانقاهى نشسته بودم. هر كس از مقالات شيخ خويش فصلى مىپرداخت. چون نوبت بمن رسيد گفتم:
وقتى در خدمت شيخ خويش نشسته بودم، شيخ را گفتم كه امروز ميان رسته حكّاكان مىگذشتم، حكّاكى را ديدم چرخى در پيش گرفته بود و جوهرى در دست داشت و از آن جوهر بر آن چرخ مهرهاى مىساخت بشكل گوى مدوّر. من انديشه كردم كه اگر اين چرخ كه از بالا بزير مىگردد بر روى زمين گرديدى[١] چون آسيا سنگ، و حكّاك مهره را بر چرخ نهادى و دست از وى بازگرفتى، مهره را بر چرخ از حركت چرخ هيچ حركت بودى يا نه؟ سرّ آن نمىتوانستم دانستن. شيخ گفت مهره نيز بر چرخ بگرديدى بر خلاف سير چرخ چنانكه اگر چرخ از چپ سوى راست گرديدى مهره از راست بر چرخ سوى چپ گرديدى همچنان كه تختهاى بگيرى و گوئى بر سر آن تخته نهى، پس تخته را بخود كشى تخته نزديك تو آيد امّا گوى از بر تو دور افتد و بدان جانب تخته رود كه از تو دور باشد.
(٢) گفتم اگر بر چرخ اينك يك مهره يا[٢] ده مهره بود يا بيشتر
[١] گرديدى: كردندىT
[٢] مهره يا: مهره گفتمT