رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٢٩ - (٦) عقل سرخ
مقام من آنجاست و آشيان تو نيز آن جايگه بود امّا تو فراموش كردهاى.
گفتم اين جايگه چه ميكردى؟ گفت من سيّاحم، پيوسته گرد جهان گردم و عجايبها[١] بينم. گفتم از عجايبها در جهان چه ديدى؟ گفت هفت چيز: اوّل كوه قاف كه ولايت ماست، دوم گوهر شب افروز، سيّم[٢] درخت طوبى، چهارم دوازده كارگاه، پنجم زره داودى، ششم تيغ بلارك، هفتم چشمه زندگانى. گفتم مرا ازين حكايتى كن. گفت اوّل كوه قاف گرد جهان در آمده است و يازده كوهست و تو چون[٣] از بند[٤] خلاص يابى آن جايگه[٥] خواهى رفت زيرا كه ترا از آنجا آوردهاند و هر چيزى كه هست عاقبت با شكل اوّل رود. پرسيدم كه بدانجا راه چگونه برم؟ گفت راه دشوار است، اوّل دو كوه در پيش است هم از كوه قاف[٦]، يكى گرم سير است[٧] و ديگرى سرد سير[٨] و حرارت و برودت آن مقام را حدّى نباشد. گفتم سهلست بدين كوه كه گرمسيرست زمستان بگذرم و بدان كوه كه سردسيرست بتابستان. گفت خطا كردى هواى آن ولايت در هيچ فصل بنگردد[٩].
پرسيدم كه مسافت اين كوه[١٠] چند باشد؟ گفت چندان كه روى باز بمقام اوّل توانى رسيدن، چنانكه پرگار كه يك سر ازو[١١] بر سر نقطه مركز بود و سرى[١٢] ديگر بر خط و چندان كه گردد باز بدانجا رسد كه اوّل از آنجا رفته باشد.
[١] عجايبها در جهان: عجايبM
[٢] سيم: سومM
[٣] تو چون: چون توM
[٤] بند: هندM
[٥] آن جايگه: هم آنجاM
[٦] قاف: قاف استM
[٧] سير است:
سيرM
[٨] سردسير: سردسير استM
[٩] بنيگردد: بينه گرددT
[١٠] اين كوه: آن كوهM
[١١] ازو: اوM
[١٢] سرى: سرM