رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ١٠١ - هيكل پنجم
گردد بىهيچ تغييرى در ذات او، عزّ سلطانه، و نيز تا رحمت او متناهى نشود چه خود او را نهايتى نيست و نقصان بوى راه نيابد، و اوّل و آخر ندارد و مبدأ و منتهاى همه موجودات اوست، عزّ سلطانه.
(٢٩) و بدان كه جود بخشيدن چيزى است لايق بىعوض. هر كه فعلى كند از بهر غرض او فقير بود نه غنى، و غنى آن باشد كه او را در ذات و كمال بديگرى حاجت نباشد، پس غنى[١] مطلق حقّ تعالى است كه او را بهيچ چيز حاجت نيست. وضع وى از بهر غرض نيست بلكه ذات وى فائض رحمت است بر عالميان. و ملك مطلق اوست، جلّ جلاله، زيرا كه ملك مطلق آن بود كه ذات همه چيز او را بود و ذات وى هيچ چيز را نبود. و وجود از آن تمامتر كه هست محال[٢] بود زيرا كه اگر ممكن بود لازم آيد كه ذات او خداى تعالى اقتضاى اخسّ كرده باشد و ترك اشرف كرده، و اين محال است، زيرا كه لازم ذات او، عزّ سلطانه، اشرف بايد كه باشد، و لازم اشرف اشرف بايد همچنانكه عكس نور شريفتر بود از عكس عكس. و چونكه وجود تمامتر ازين كه هست محال بود، در زير قدرت قادر نيايد چه تعلّق قدرت بمحال نبود، پس وجود ازين تمامتر متصوّر نبود.
(٣٠) و سخن خير و شرّ كسى را[٣] دراز مىشود كه پندار وى دراز مىشود، و پندار وى آنست كه عاليان را التفاتست با اهل اسفل زيرا خيال او آنست كه با وى تعالى وراى اين عالم تنگ و تاريك عالمى
[١] غنى: مغنىF ,) الغنىA (
[٢] محال بود:+ و ذات وىF
[٣] كسى را: كسىF