فقه نظام سياسى اسلام - اراکی، محسن - الصفحة ١٢٢ - ٣ جهانبينى سكولاريزم دينى معتقد به خداى غير فعال
نخستين آفرينش به پايان رسيده و خدا پس از آفرينش جهان و انسان، همه را به حال خود واگذاشته و خود به استراحت مطلق پناه برده است.
نتيجه اين جهانبينى در عرصه سياست، جدايى دين از سياست است. بنابر اين طرز تفكر، دين نبايد به عرصههاى مربوط به زندگى دنيوى انسان كارى داشته باشد. بنابراين، دين از سياست جداست، و دين و نهادها و شخصيتهاى دينى بايد از حوزه سياست و بهطور عموم، دخالت در زندگى دنيوى بشر برون نگهداشته شوند.
اين طرز تفكر از دوران رنسانس و در نتيجه عملكرد بد كليسا در قرون وسطى در اروپا شايع شد و بر اين اساس، تعداد كثيرى از فلاسفه اروپا با دستآويز قراردادن تاريخ سياه مديريت سياسى كليسا در قرون وسطى و بر اساس همان تفكرى كه قبلًا اشاره كرديم، مبنى بر پندار «دين مساوى با مسيحيت است» و «رهبرى سياسى دينى به معناى رهبرى سياسى كليساست» دخالت دين را در شئون سياسى، منشأ ظلم و استبداد سياسى برشمردند و در نهايت به جدايى دين به طور مطلق از سياست، و ممنوعيت دخالت رهبران دينى در امور و شئون سياسى مردم قائل شدند.
اين طرز تفكر به تدريج به جهان اسلام نيز منتقل گرديد. برخى از متفكران جهان اسلام نيز وقتى با ستم و استبداد نظام خلافت روبرو شدند، جور و ستم خلفاى اموى و عباسى و سپس عثمانى را مشاهده كردند؛ اين مدعيان خلافت را كه مدّعى خلافت اسلامى و جانشينى رسول خدا (ص) بودند، در اين مدعا صادق و راستگو پنداشتند و بر اين اساس، گناه ظلم و جور اين مدّعيان دروغين جانشينى رسول خدا (ص) را به پاى اسلام و خدا و رسول خدا (ص) نوشتند و لهذا با اصل دخالت خدا و رسول خدا (ص) و دين در امر سياست به مخالفت برخاستند.
انديشه جدايى دين از سياست در ميان جوامع اسلامى، عمدتاً در آغاز فروپاشى خلافت عثمانى شيوع يافت و نخستين كسى كه پرچم جدايى دين از سياست را در انديشه اسلامى برافراشت، شيخ على عبدالرازق از شيوخ جامعة الأزهر مصر بود كه با